پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘نشر مرکز’

روز هفتم ژانویه ۱۹۴۴ اولین‌بار به مدرسه رفتم، در حالی که نسبت به بقیهء همکلاسی‌هایم سه ماه تاخیر داشتم. از نظر قانونی شش ساله بودم هرچند که تازه پنج سالم تمام شده بود. اما چون در همان سال ۴۴ شش ساله می‌شدم آموزگار مجبور بود مرا در کلاسش بپذیرد. در روزهای اول هم‌کلاسی‌ها مسخره‌ام می‌کردند و به نفهمی‌ام می‌خندیدند. همه‌شان، چه پسر و چه دختر، از من بزرگ‌تر بودند. خیلی‌شان   ادامه ...

کتاب غیرایرانی گاوینو لدا مهدی سحابی (مترجم) نشر مرکز

دوباره تنها شدیم. چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است…بزودی پیر می‌شوم. بالاخره تمام می‌شود. خیلی‌ها آمدند اتاقم. خیلی چیزها گفند. چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند. دیگر پیر شده‌اند. مفلوک و دست و پا چلفتی هرکدام یک گوشه دنیا. دیروز ساعت هشت خانم برانژ سرایدار مرد. شب توفان بزرگی می‌شود. این بالای بالا که ما هستیم همهء خانه تکان می‌خورد. دوست خوب مهربان وفاداری بود. فردا قبرستان   ادامه ...

کتاب غیرایرانی لویی فردینان سلین مهدی سحابی (مترجم) نشر مرکز

چشم‌هام بسته‌اند. از جلو صورتم که می‌گذرد، من تنها صداش را می‌شنوم. صدا مثل وزوز مگسی است. دور می‌شود. یعنی لابد دور شده، چون صدا محو و محوتر شده است. بعد کمی سکوت است. بعد صدای برخورد چیزی با شیه‌ی پنجره. بس که محکم خورده است به شیشه. بس که شیشه‌هاتمیزند. لابد باز تاجی خوشگله آن‌ها را دستمال کشیده است. چشم‌ها را باز می‌کنم و نگاه می‌کنم. افتاده است کف   ادامه ...

کتاب ایرانی مصطفی مستور نشر مرکز

این‌جاچین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهء ما باشد. نه، در واقع محلهء ما مثل چین است، پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هرجا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهء ما کمی بهتر از چین است چون یک گربهء هرزه داریم که روی هرّهء ایوان می‌نشیند و همسایه طبقهء سوم هم از قرار، طوطی   ادامه ...

فریبا وفی کتاب ایرانی نشر مرکز

با پدرم و چند تا مرد جوان که درست یادم نیست چندتا بودند و فقط یکی شان را می شناختم که گلچین- معلم کلاس چهارم دبستانم – بود، توی رودخانه ای که زاینده رود اصفهان بود، آبتنی میکردیم. شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده می درخشید. فقط ما چند نفر توی آب بودیم، نه بیرون آب، نه توی آب کس دیگری نبود… ■ گاوخونی • جعفر   ادامه ...

جعفر مدرس صادقی کتاب ایرانی نشر مرکز

شاکی اصلی در این واقعه مادر سیروس م بود که در دادخواستش می گوید، پسرم از بچگی قدر اسباب و وسائلش را نمی دانست، همیشه چیزهایش را جا میگذاشت و ما را به دردسر می انداخت و ما مجبور می شدیم مثل حالابه دنبال وسائل گمشده اش برویم. ایشان در شرح جزئیات این واقعه اظهار داشته اند که آن شب سیروس روی تختخوابش بخواب رفته بود و وقتی او دیده   ادامه ...

ابوتراب خسروی کتاب ایرانی نشر مرکز

چند شاخه گل ارکیده‌ی صورتی می‌خرم و آن‌ها را روی صندلی عقب ماشین می اندازم. می‌روم فرودگاه.ته افق، خورشید روی آسفالت جاده‌ی کرج جان می‌کند. نُه سال پیش که مهرداد رفت آمریکا من و او دوسالی بودکه در رشته فلسفه‌ی دانشگاه تهران قبول شده بودیم. مهرداد آن‌قدر با pen friend اش نامه نگاری کرد که پاک عاشق اش شد… ■ روی ماه خداوند را ببوس • نوشته مصطفی مستور •   ادامه ...

کتاب ایرانی مصطفی مستور نشر مرکز

توفانی بود. نمی دانم در زمان کودکیم جمعیت پال چقدر بود. ولی در جائی که آدمی در تصمیم گیری هیچ نقشی ندارد دانستن میزان جمعیت چه ارزش دارد. در پال، همیشه بادهای سختی – تقریبا به رنگ سفید – از چهارسو می وزید و کُرک بال موجودات ناشناخته را در هوا می پراکند. تابستان، نجوای مرموز رودخانه های آکنده از جلبک های زنده بود… ■ رژه برخاک پوک • شمس   ادامه ...

شمس لنگرودی کتاب ایرانی نشر مرکز