پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب ایرانی’

باز فریاد بلورخانم تو حیات دنگال می‌پیچد. امان آقا، کمربند پهن و چرمی را کشیده است به جانش. هنوز آفتاب سر نزده است. با شتاب از تو رختخواب می‌پرم و از اتاق می‌زنم بیرون. مادرم تازه کتری را گذاشته است رو چراغ. تاریک روشن است. هوا سرد است. ناله‌ی بلورخانم حیاط را پرکرده است. نفرین و ناله می‌کند. مرده‌ها و زنده‌های امان آقا را زیر و رو می‌کند. بعد، یکهو   ادامه ...

احمد محمود انتشارات امیرکبیر کتاب ایرانی

حالا دیگر وقتش است که چشم‌هایم را ببندم و در خیال شیرین بپرم. درست مثل همان پریدنی که در خواب به حیاط‌شان پیدم، توی باغچه، کنار درخت، روی خاک. تا افتادم آغوش را باز کردم، آمد تو آغوشم. همین که خواستم دستم را به مویش بکشم پارس کرد تند دوید سمت ما که من زود پریدم و به پشت‌بام برگشتم. بیدار شدم. از تخت آمدم پایین. نه، همان لحظه نه.   ادامه ...

حافظ خیاوی کتاب ایرانی

امشب شب چله مرگ میرزافضل‌الله شوهر انسیه خانم بود و وقتی جمعیت از سر خاک برگشتند انسیه خانم که شوهرش را بیشتر از جانش دوست میداشت همراهان را رها کرده، خود بحضرت عبدالعظیم رفت تا اشک مفصلی ریخته، بلکه عقده دلی را که بخاطر عزیز از دست رفته‌اش مثل بار قلوه‌سنگی در سینه‌اش نشسته بود خالی نماید. این انسیه خانم و میرزافضل‌الله از آن زن و شوهرهای مهربانی بودند که   ادامه ...

انتشارات موسسه مطبوعاتی خزر جعفر شهری کتاب ایرانی

خیلی وقته خفه‌خون گرفته‌م و صدام در نیومده. الان یواش یواش داره می‌شه شیش ماه. باورت می‌شه. تازه اینش مهم نیست. مهم اینه که دیگه دارم خفه می‌شم. اگه هیچی نگم دق می‌کنم. می‌ترکم. منفجر می‌شم. دلم می‌خواد هرچی تو دل‌مه برات بریزم بیرون. خودت که می‌دونی، من آدمی نبودم که چیزی رو تو دلم نگه دارم. هرچیزی رو هرجا می‌گم. حتی بعضی چیزها دربارهء زندگی خصوصی‌مو که هیچ خری   ادامه ...

انتشارات نگاه سیامک گلشیری کتاب ایرانی

و بالاخره پدر آن منظره ای را که نمی بايست ببيند ديد. برايت گفته ام، نگفتم؟ قبلاً ھم آن بازی را با خواھران و خواھرزاده ھايم کرده بوديم. توی خانه ی ننه ريحان بازی م یکرديم چون فقط او بود که می گذاشت ما بچه ھا درخانه اش ھر کاری بکنيم. من و خواھرم بھی می نشستيم روی دوتا چارپايه و دخترھای ديگر ما را با وسايل آرايشی که از   ادامه ...

قاضی ربیحاوی کتاب ایرانی نشر گردون

دود ملایمی زیر طاق‌های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل‌فروش‌ها لمبر می‌خورد و از دهانهء جلوخان بیرون می‌زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می‌سوزاندند و گاه اگر جرئت می‌کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند، تخمه هم می‌شکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل‌های بزرگ تخمه بو می‌دادند. دود و بخار به هم می‌آمیخت، و برف بند آمده بود. همهء چراغ‌ها   ادامه ...

انتشارات ققنوس عباس معروفی کتاب ایرانی

بعداز ظهر یکی از روزهای زمستان سال ۱۳۱۳ بود. آفتاب گرم و دلچسبی که تمام پیش از ظهر بر شهر زیبای کرمانشاه نور افشانده بود با سماجتی هرچه افزونتر میکوشید تا آخرین اثر برف شب پیش را از میان بردارد. آسمان صاف و درخشان بود. کبوترهایی که در چوب‌بست شیروانی‌های خیابان لانه کرده بودند در میان مه بی‌رنگی که از زیرپا و دو و بر آنها برمیخاست با لذّت و   ادامه ...

انتشارات امیرکبیر علی‌محمد افغانی کتاب ایرانی

از: دانش‌آموز فرانک ناصری، دّوم شقایق. به: عقابِ تیزپرواز جنگ سلام! خام انشایمان موضوع داده بودند، نامه‌ای به یک رزمنده. گفته بودند هرکسی نامه‌خوبی بنویسد، نامه‌اش را می‌فرستند به جبهه. من گفتم به شما نامه بنویسم. به شُما خَلَبانِ شُجاعِ جنگ که رزمنده هم هستید! نمی‌دانم نامه‌ی خوبی بنویسم یا نه؟ ولی اگر خوب هم نشود و خانم احمدی خوش‌شان نیایند، خودم می‌فرستم‌شان. فقط نشانی شما را نمی‌دانم. مهم نیست،   ادامه ...

انتشارات کتاب نیستان رضا امیرخانی کتاب ایرانی

این‌جاچین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهء ما باشد. نه، در واقع محلهء ما مثل چین است، پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هرجا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهء ما کمی بهتر از چین است چون یک گربهء هرزه داریم که روی هرّهء ایوان می‌نشیند و همسایه طبقهء سوم هم از قرار، طوطی   ادامه ...

فریبا وفی کتاب ایرانی نشر مرکز

چراغ راهنمایی چقدر طول کشیده بود «هووف!» یک لحظه فکر کرده بود که پاهاش مثل دو بادنجان پخته، تو چرم داغ کفشها ورم کرده است – بوق، بوق، بوق! چشم را هم گذاشته بود: به خانه که برسد، اول -اگر باشد- دو قاچ طالبی یخزده می‌خورد و بعد، تا زنش سفره را بیندازد و تا ناهار بکشد، دست و پا را خنک می‌کند – همیشه چیزی باید حالش را به   ادامه ...

احمد محمود انتشارات معین کتاب ایرانی