پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘انتشارات نگاه’

ساعت هشت صبح بود، افسرها، کارمندان و مسافران معمولا به دنبال شبی داغ و خفقان‌آور، تنی به آب می‌زدند و سپس راهیِ کلاه‌فرنگی می‌شدند تا چای یا قهوه بنوشند. ایوان آندره‌ئیچ لائِفسکی، جوانی بیست و هشت ساله، لاغراندام و بلوند، دمپایی به پا و کلاه کارمندان وزارت دارایی به سر، هنگامی که پایین آمد تا به کنار ساحل برود، با آشنایان زیادی برخورد کرد و در این میان دوستش، ساموئیلنکو،   ادامه ...

آنتون چخوف احمد گلشیری (مترجم) انتشارات نگاه کتاب غیرایرانی

سایه‌ای دنبالش بود. همان سایهء همیشه. سایهء، خودش را در سایهء دیوار گم می‌کرد و باز پیدایش می‌شد. گنده بود، به نظر یوسف گنده می‌آمد، یا این‌که شب و سایه-روشن کوچه‌ها او را گنده، گنده‌تر می‌نمود؟ هرچه بود، این سایه ذهن یوسف را پر کرده بود. چیزی مثل بختک بود. هیکلش به اندازهء دو تا آدم معمولی به نظر می‌رسید. یوسف حس می‌کرد خیلی باید درشت استخوان و گوشتالو باشد.   ادامه ...

انتشارات نگاه کتاب ایرانی محمود دولت‌آبادی

در یکی از خیابان‌های شرقی غربی شمال شهر تهران که پیاده‌روهای وسیعش همیشه خلوت است ،و عبور و مرور ماشین‌ها در تمام اوقات، وضع نسبته مرتب و بی سر و صدایی دارد، ساعت ده و بیست دقیقه صبح یکی از روزهای نیمه پاییز سال ۱۳۵۳ شمسی، خانم جوانی که ظاهرا با خیابان‌ها و مغازه‌های آن اطراف آشنا نبود، و رفتارش نمی‌نمایاند که سکونتی طولانی در تهران دارد، با یادداشتی که   ادامه ...

انتشارات نگاه علی‌محمد افغانی کتاب ایرانی

آهای تودور! در را وا کن! تودور پدرم بود. اما خیلی به ندرت توی خانه ما پنهان می‌گردد. من به شدت دصا از جا می‌جستم. از منخرین اسب‌ها بخار بیرون می‌زد گرده‌های براق‌شان دود می‌کرد. حیوان‌ها زنگوله‌های گردنشان را به صدا در می‌آوردند و یال‌های قشو خورده به هم بافته شان را که با نوارهای زرد و سرخ فیروزئی گسترش خورده تکان می‌دادند ارابه وارد حیاط می‌شد. سر و کله   ادامه ...

احمد شاملو (مترجم) انتشارات نگاه زاهاریا استانکو کتاب غیرایرانی

ساعت ده صبح بود و پاتریس مورسو با گام‌های استوار به سوی ویلای زاگرو می‌رفت. تا آن زمان خدمتکار به بازار رفته و ویلا خالی بود. صبح زیبای بهاری بود، خنک و آفتابی. خورشید می‌تابید، اما گرمایی از پرتو درخشانش احساس نمی‌شد. جاده‌ای تهی و سربالا، به ویلا منتهی می‌شد. درختان کاج کنار تپه، نورباران شده بودند. پاتریس مورسو چمدانی در دست داشت، و در آن صبح، تنها صدایی که   ادامه ...

آلبر کامو احسان لامع (مترجم) انتشارات نگاه کتاب غیرایرانی

در یکی از کوچه‌های باریک پشت بازارچه سرپولک چهارراه سیروس، تهران، خانهء قدیمی کوچکی قرار داشت که در آغاز این داستان سی سال از عمر بنای آن می‌گذشت. خانه‌ای بود یک‌طبقه از آجر سرخرنگ معروف به بهنازی، که در شمال کوچه قرار داشت. در چوبی آفتاب‌خورده و رنگ و رو رفتهء آن که پرده‌ای جلویش آویخته بود بدون هیچگونه دهلیزی به حیاط وصل می‌شد. مساحت حیات به زحمت از شصت   ادامه ...

انتشارات نگاه علی‌محمد افغانی کتاب ایرانی

پانزده ژوئن ۱۷۶۷ آخرین روزی بود که برادرم کوزیمو لاورس دوروندو با ما گذراند. این روز را چنان به یاد دارم که انگار دیروز بود. در ناهارخوری خانه‌مان در اومبروزا نشسته بودیم. شاخه‌های پربرگ بلوط بزرگ باغ از پنجره دیده می‌شد. نیمروز بود. خانوادهء ما، به رسم قدیمی، همیشه در این ساعت ناهار می‌خورد. ناهار بعد از ظهر، شیوه‌ای که در بارولنگار فرانسه باب کرده بود و همهء اشراف آن   ادامه ...

انتشارات نگاه ایتالو کالوینو کتاب غیرایرانی مهدی سحابی (مترجم)

اگر همکار محبوب خودم دکتر وایش‌هولتز را که در دانشکده سوربن با هم بودیم به حساب نیاورم، دوتا سرکار استواری که جلو من سینه سپر کرده بودند اولین آلمانی‌هائی بودند که می‌دیدم… دوتائی دوش به دوش تو درگاهی مستراح ایستاده بودند. چنان که انگار آن میان قاب‌شان کرده‌اند. چشم‌های زاغ و صورت گل‌بهی داشتند.هیچ کدام هنوز پشت لب‌شان سبز نشده بود. یکی‌شان چانه فرورفته دشات، یکی‌شان پوزه تیز پیش‌آمده. سن   ادامه ...

احمد شاملو (مترجم) انتشارات نگاه کتاب غیرایرانی هربر لو پوریه

به تو می‌گویم حیوان نیست! صدای پارس سگ را گوش بده! باید یک آدم باشد.» زن به تیرگی سیرا چشم دوخت. مردی که به رسم سرخپوستان نشسته بود و غذا می‌خورد، و بشقاب سفالی زمختی در دست راست و سه تکه تورتیلا در دست دیگر داشت، گفت: «اگر سربازها باشند چه؟» زن پاسخی نداد، همه حواسش به بیرون کلبه بود. سمضربهء اسبها در معدن سنگ نزدیکدست طنین‌انداز می‌شد. سگ دوباره   ادامه ...

انتشارات نگاه فرشته مولوی (مترجم) کتاب غیرایرانی ماریانو آثوئلا نشر چکامه

خیلی وقته خفه‌خون گرفته‌م و صدام در نیومده. الان یواش یواش داره می‌شه شیش ماه. باورت می‌شه. تازه اینش مهم نیست. مهم اینه که دیگه دارم خفه می‌شم. اگه هیچی نگم دق می‌کنم. می‌ترکم. منفجر می‌شم. دلم می‌خواد هرچی تو دل‌مه برات بریزم بیرون. خودت که می‌دونی، من آدمی نبودم که چیزی رو تو دلم نگه دارم. هرچیزی رو هرجا می‌گم. حتی بعضی چیزها دربارهء زندگی خصوصی‌مو که هیچ خری   ادامه ...

انتشارات نگاه سیامک گلشیری کتاب ایرانی