پنج سطر

از هر کتاب

فلکزده‌ها

به تو می‌گویم حیوان نیست! صدای پارس سگ را گوش بده! باید یک آدم باشد.»
زن به تیرگی سیرا چشم دوخت.
مردی که به رسم سرخپوستان نشسته بود و غذا می‌خورد، و بشقاب سفالی زمختی در دست راست و سه تکه تورتیلا در دست دیگر داشت، گفت: «اگر سربازها باشند چه؟»
زن پاسخی نداد، همه حواسش به بیرون کلبه بود. سمضربهء اسبها در معدن سنگ نزدیکدست طنین‌انداز می‌شد. سگ دوباره بلندتر و خشمگینتر پارس کرد.
«خوب، دمتریو، فکر کنم بهتر بود قایم می‌شدی.»
مرد با خونسردی غذایش را خورد، دستش را به سوی کانتارو دراز کرد و آب نوشید، آنگاه برخاست.
زن به نجوا گفت: «تفنگت زیر حصیر است.»
شعلهء شمعی اتاق کوچک را روشن می‌کرد. در گوشه‌ای خیش، یوغ، سیخ، و دیگر ابزار کشاورزی دیده می‌شد. از سقف رسمانهائی آویزان بود که قالب خ شت‌زنی کهنه‌ای را نگه می‌داشت، این قالب ننوی بچه بود، و در آن کودکی خوابیده بود که رویش جل‌پاره‌های خاکستری انداخته بودند.
دمتریو فانسقه‌اش را دور کمرش تاب داد و تفنگش را برداشت…

فلکزده‌ها

• ماریانو آثوئلا
• ترجمه فرشته مولوی
•  انتشارات نگاه/نشر چکامه

طراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

انتشارات نگاه, فرشته مولوی (مترجم), کتاب غیرایرانی, ماریانو آثوئلا, نشر چکامه