پنج سطر

از هر کتاب

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

برادلی چاکرز، پشت میزش ، ته کلاس …، ردیف آخر …، صندلی آخر نشست. هیچ کس در صندلی کِناری، یا جلویی او ننشسته بود. برادلی جزیره بود! اگر می شد…، می رفت و تو کمد کلاس جا خوش می کرد! در آن صورت، دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمی کرد خانم ایبل ککش هم بگزد! شاید او هم، دلش می خواست برادلی جلو دیدش نباشد . بقیه ی کلاس هم، همین طور! برادلی در کل فکر می کرد اگر توی کمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد. اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمی گرفت!
خانم ایبل گفت: «بچه ها! دوست دارم همه تان با جِف فیش کین آشنا بشوید. جف، تازه از واشنگتن دی.سی آمده؛ از پایتخت کشورمان»
برادلی سرش را بلند کرد و به شاگرد جدیدی که جلو کلاس، کنار میز خانم ایبل ایستاده بود،زل زد.
خانم ایبل گفت: «خب، جف، چرا کمی درباره ی خودت برای بچه ها صحبت نمی کنی؟»
شاگرد جدید شانه اش را بالا انداخت.
خانم ایبل گفت: «خجالت نکش!»
شاگرد جدید، زیر لب چیزی گفت، اما برادلی نشنید.
خانم ایبل پرسید: «جف، هیچ وقت به کاخ سفید رفته‌ای؟! مطمئنم بچه ها خیلی دوست دارند در این باره چیزی بشنوند»
شاگرد جدید در همان حال که سرش را تکان می داد، تند و تیز گفت: «نه! هیچ وقت نرفته ام!»
خانم ایبل لبخند زد. گفت: «در هر صورت، به نظرم بهتر است جایی برای نشستنت دست و پا کنیم» و نگاهی به سرتا سر کلاس انداخت.
_ هوم…، من که جای خالی ای نمی بینم؛به جز … خب، فکر کنم بتوانی آن جا… ته کلاس بنشینی.
دختری از ردیف جلو داد زد: «وای، نه خانم! پهلو برادلی، نه!»
پسری که در صندلی بغل دستش نشسته بود،گفت: «باز بهتر از این است که جلو برادلی بنشیند!»
خانم ایبل اخم کرد. سرش را به سوی جف برگرداند و گفت: «متاسفم. ولی صندلی خالی دیگری نیست»
جف آهسته گفت: «برای من فرقی نمی کند که کجا بنشینم»
خانم ایبل گفت: «راستش..، هیچ کس دوست ندارد… آن جا بنشیند.»
برادلی با صدای بلندی گفت: آره! هیچ کس دوست ندارد پهلو من بنشیند! و به طرز عجیبی لبخند زد.دهانش را طوری تا بناگوش کش داد که معلوم نبود دارد لبخند می زند یا اخم می کند!…

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

• لوییس سَکِر
• ترجمه پروین علی‌پور
• نشر افق

طراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

پروین علی‌پور (مترجم), کتاب غیرایرانی, لوییس سکر, نشر افق