پنج سطر

از هر کتاب

ژان کریستف

همهمهء رود از پشت خانه به گوش می‌رسد. باران از صبح زود به پنجره‌ها می‌خورَد. آب از گوشه‌های ترک‌دار شیشه‌ها پایین می‌ریزد. روشنایی روز به تیرگی می‌گراید و اتاق نیم‌گرم و بدبو است.
نوزاد در گهواره‌اش دست و پا می‌زند. با آن که پدربزرگ کفش‌های چوبی‌اش را دمِ در کنده است، تخته‌های کف اتاق زیر پای او ترق تروق می‌کند و بچه به نق و نق می‌افتد. مادرش روی گهوارهء او خم می‌شود تا او را آرام کند و پدربزرگ کورمال کورمال پیش می‌رود تا چراغ را روشن کند که بچه از تاریکی نترسد. در نور چراغ چهره سرخ‌فام و ریش سفید و زبر و قیافه عبوس و نگاه نافذ او آشکار می‌شود. پیرمرد پس از افروختن چراغ به طرف گهواره می‌رود. دم‌پایی‌های آبی‌رنگ و گل و گشادش روی زمین کشیده می‌شود. لباسش بوی نم می‌دهد. لوئیزا مادر طفل، به او اشاره می‌کند که به گهواره نزدیک نشود. رنگ موی لوئیزا بور است، و آن قدر بور، که به سفیدی نزدیک می‌شود. چهره کک‌مکی او، مهربان است، و بی‌نهایت مطیع و آرام می‌نماید. لب‌های کلفت و بی‌رنگی دارد، که درست روی هم جفت نمی‌شوند. با حجب لبخند می‌زند و به چشمان کودک‌اش می‌نگرد. به چشم‌های بسیار آبی او، که مردمکی بسیار ریز دارد و نگاهی نامشخص و مهرآمیز…

ژان کریستف

• رومن رولان
• ترجمه محمد مجلسی
• نشر دنیای نوطراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

رومن رولان, کتاب غیرایرانی, محمد مجلسی (مترجم), نشر دنیای نو