پنج سطر

از هر کتاب

تپه‌های سبز آفریقا

نشسته بودم توی کمینگاهی که شکارپیان واندر اوبو کنار نمک‌لیس با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌ست. بعد صدا برید و ما خداخدا کدیم چیزینباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم کم نزدیک شد، و دیگر حرف نداشت، بلندتر و بلندتر، تا با سر و صدای گوشخراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا جاده را بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سرِ جایش پاشد.
گفت: «تمام شد»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
باز گفت: «تمام شد» و دست‌هایش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کم‌تر ازش خوشم می‌آمد.
زیرلبی گفتم: «بعدا.» مکولا سرش را تکان داد. کله‌ی تاس و سیاهش را نگاه کردم و او صورتش را کمی چرخاند، جوری که من موهای باریک چینی‌وارش را که کنار لبش بود، دیدم…

تپه‌های سبز آفریقا

• ارنست همینگوی
• ترجمه رضا قیصریه
• انتشارات دوستطراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

ارنست همینگوی, انتشارات دوست, رضا قیصریه (مترجم), کتاب غیرایرانی