پنج سطر

از هر کتاب

پسران عشق

و بالاخره پدر آن منظره ای را که نمی بايست ببيند ديد. برايت گفته ام، نگفتم؟ قبلاً ھم آن بازی را با خواھران و خواھرزاده ھايم کرده بوديم. توی خانه ی ننه ريحان بازی م یکرديم چون فقط او بود که می گذاشت ما بچه ھا درخانه اش ھر کاری بکنيم. من و خواھرم بھی می نشستيم روی دوتا چارپايه و دخترھای ديگر ما را با وسايل آرايشی که از مادرھای شان دزديده بودند آرايش می کردند. بھی را به عنوان داماد در می آوردند چون از من بزرگ تر و درش تتر بود. با موی عروسک برای او سبيل ھم م یگذاشتند. مرا ھم که لاغر و ظريف بودم به عنوان عروس درست می کردند با نقش و نگارھای ھفت قلم آرايش بر صورتم، لبھايم صورتی و روی دوتا لُپھام دوتا دايره ی گرد قرمز، دور چشمھايم سياه از سورمه و پلکھايم سبز وآبی و پيشانيم رنگ و وارنگ، يک تور سفيد ھم بر سرم م یانداختند .

تا اينکه يکبار حامد، که از ھمان بچه گی چشمش ھمه جا ب دنبال بھی می گشت، ما را در آن وضع ديد و رفت به پدرم حاجی خبر داد بعد حاجی آمد نگاه تحقيرآميز و تھديدآميز به ما انداخت و ھيچ نگفت، ولی عصر ھمان روز من و بھی به درخت ياس وسط حياط بسته شديم و ضربه ھای چوب خيس او بر ساق پاھای نرم و نازک مان فرود آمدند با درد، سوزش و درد.

در آن زمان ھنوز به درد عادت نداشتم. حالا اما درد در تاروپود تنم تنيده است. اصلا من عنوان پسران درد را بر جلد اين کتاب خواھم گذاشت. پسران عشق بھترين عنوان برای اين روايت پُر از درد و خشونت نيست. شايد ھم بنويسم پسران مرگ. بله ھمين است عنوانی که پس از پايان نوشتن بروی جلد می گذارم، چون تو که شخصيت اصلی اين روايت ھستی مُرده ای، اگرچه من نه مرگ تو را ديدم و نه از کسی دراين باره چيزی شنيدم اما می دانم که مُرده ای و قاتل واقعی توھم خود من ھستم، قاتل کسی که او را بيش از ھرکس و ھرچيز دراين دنيا دوست می داشتم، پس من نفرين شده بودم که در جوانی معشوق خودم را بکُشم تا بعد حضور او برای ھميشه در زندگی ام به شکلھای جورواجور بر من ظاھر شود…

 

پسران عشق

• قاضی ربیحاوی
• نشر گردون

طراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

 

قاضی ربیحاوی, کتاب ایرانی, نشر گردون