روزی که دیگر عمری از من گذشته بود، در سرسرای مکانی عمومی، مردی به طرفم آمد و بعد از معرفی خودش، گفت: مدتهاست که میشناسمتان، همه میگویند که در سالهای جوانی قشنگ بودهاید، ولی من آمدهام اینجا تا به شما بگویم که چهرهء فعلیتان به مراتب قشنگتر از وقتی است که جوان بودید، من این چهرهء شکسته را بیشتر از چهره جوانیتان دوست دارم. اغلب به تصویری میاندیشم که فقط ادامه ...
پیتر مورگان مینویسد که دختر راه میرود. چگونه میشود برنگشت؟ باید خودرا گم و گور کرد. بلد نیستم. یاد میگیری. در پی راه و چارهای هستم که خودم را گم و گور کنم. خالی از ذهن باید بود، تمام دانستهها را نادانسته انگاشت و به سوی عذابآورترین نقطه افق قدم برداشت، بهجایی مثل پهنه بیانتهای باتلاقهایی با هزارها کرتی که از هرسو باتلاقها را، معلوم نیست چرا، در مینوردند. دختر ادامه ...