
راجر بشنیدن نام خود چرتش پاره شد و از آن حالت نیمه بیهوشی و خوابآلود بیرون آمد و متوجه شد که باید چند ساعتی خوابیده باشد. هنگامیکه راجر بوکانان روی صندلی راحتی در ایوان هتل دراز کشید آفتاب ملایمی بصورتش تابیده بود و زمزمهء امواج دریا گوشش را نوازش میداد ولی اکنون که چشم میگشود هوا رو بتاریکی میرفت و نسیم سردی میوزید.
ناگهان صدای جوان و پرشوری سکوت را در هم شکست و گفت:
– من افرادی مثل جناب آقای بوکانان را از خود راضی و غیرقابل تحمل میدانم، میدانی «کاتی» این مرد پیشخدمت مخصوص و شوفر و دو اتومبیل با خود به هتل آورده، دیوز چهار دفعه لباس عوض کرد و هرشب همراه شام شامپانی مینوشد.
مخاطب در جواب خنده ملایمی کرد و مجددا آهنگ اهانتآمیز صحبتکنند با یکدنیا انزجار چنین ادامه داد:
و اما زن برادرش، هرکس چنین لباسهای گرانبها بپوشد و گل الماس روی کفش بزند زیبا بنظر میآید. من وقتی میبینم هرشب با لباس تازهای به سالن غذاخوری میخرامد دیوانه میشوم، اگر بنا بود که لباس و کفش حاض رو آمده مغازههای درجه سه را بپوشد آنوقت معلوم میشد. امروز صبح تصادفا با هم داخل آسانسور شدیم و من باو سلام کردم و این زن بجای جواب چنان چشمانش را گرد کرد و بمن خیره شد که گوئی بکثافت نگاه میکند…
■ عشق و یک دروغ
• مارگریت وست
• ترجمه میمنت دانا
• نشر صفیعلیشاه
