خوابش نمی بُرد. بلند شد. خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی دید. عینکش را زد، کارد را برداشت. سر و ته خیار را نگاه کرد. گُل ریز و پژمرده ای به سرِ خیار پسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هروقت می خواست خیار بخورد، آن را می دید و لبخند می زد.
«زندگی به خیار می ماند، ته اش تلخ است»
دوستش گفته بود:
-از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می کنند. سر و ته خیار را اشتباه می گیرند. سر خیار آن جایی است که زندگی خیار آغاز می شود. یعنی از میان گُلی که به ساقه و شاخه پسبیده به دنیا می آید و لبخند نمی زند…
■ ته خیار (از مجموعه داستانی به همین نام)
• هوشنگ مرادی کرمانی
• انتشارات معین
