
در روزگاری که شهر «تهران» هنوز دورش چند دروازه داشت و ناصرالدینشاه صاحبقران از سفر آخر فرنگش برگشته بود و بازارچهء درخونگاه ناف شهر بود، یک صبح بهاری، جوانکی سفید و لاغرو، که تازه پشت لبش سبز شده بود، و شاعر مسلک بود، پیاده از ده قلعهمرغی آ»د شهر.
جوانک لاغرو اسمش حسن بود. حسن یتیم بود. در خانهء ملای ده قلعهمرغی بزرگ شده بود. تک و تنها بود. قدش بلند بود. دهنش گنده بود. چشمانش پر از زندگی بود. ابروهایش پیوسته و مردانه بود. شب اول حسن زیر بازارچهء اسماعیل بزاز، توی یک قهوهخانه، روی یک گونی زغال خوابید. پیش از خواب، یک شیرهای سیاهچرده و قوزی به اسم موسی مارگیر، که مدام تریاک سوخته میخورد، برای حسن یک چشمه نمایش داد: یک عقرب گرفت و گذاشت روی دست خودش. عقرب موسی مارگیر را نیش زد و جابجا مرد. حسن آن شب گریه کرد. تا صبح خواب مار و عقرب دید.
حسن طبع شاعری داشت. یک دیوان کوچک خواجه حافظ شیرازی همیشه لیفهء تنبانش بود. آرزو داشت شاعر شود. دلش میخواست مثل خواجه حافظ شیرازی شعری بنویسد که مردم شبها بخوانند. دلش میخواست در دلهای مردم نفوذ کند. دلش میخواست روح گرم خودش را با کاغذ و مرکب توی روح دنیا بریزد. همانطوریکه روی گونی زغال خوابیده بود و دستها و پاهایش را زیر شکمش جمع کرده بود، چشمهای قهوهای درشت و روشنش در تاریکی میدرخشید…
■ خاک آشنا
• اسماعیل فصیح
• نشر صفیعلیشاه
