پنج سطر

از هر کتاب

زنی که مردش را گم کرد

صبح زود در ايستگاه قلهك آژان قد كوتاه صورت سرخي به شوفر اتومبيلي كه آنجا ايستاده بود زن بچه بغلي را نشان داد و گفت:
– اين زن مي خواسته برود مازندران اينجا آمده ، او را بشهر برسانيد ثواب دارد.
آن زن بي تأمل وارد اتومبيل شد، گوشة چادر سياه را بدندانش گرفته بود ، يك بچه دو ساله در بغلش و دست ديگرش يك دستمال بسته سفيد بود . رفت روي نشيمن چرمي نشست و بچه اش را كه موي بور و قيافه نوبه اي داشت روي زانويش نشاند ، سه نفر نظامي و دو نفر زن كه در اتومبيل بودند با بي اعتنايي باو نگاه كردند ، ولي شوفر اصلا برنگشت باو نگاه بكند. آژان آمد كنار پنجرة اتومبيل و بآن زن گفت:
– ميروي مازندران چه بكني ؟
– شوهرم را پيدا بكنم .
– مگر شوهرت گم شده ؟
– يك ماه است مرا بي خرجي انداخته رفته.
– چه ميداني كه آنجاست ؟
– كل غلام رفيقش به من گفت.
– اگر مردت آنقدر باغيرت است از آنجا هم فرار مي كند ، حالا چقدر پول داري؟
– دو تومن و دو هزار.
– اسمت چيست ؟
– زرين كلاه .
– كجائي هستي؟
– اهل الويز شهريارم.
– عوض اينكه ميخواهي بروي شوهرت را پيدا كني برو شهريار ، حالا فصل انگور هم هست – برو پيش خويش و قومهايت انگور بخور . بيخود مي روي مازندران، آنجا غريب گور ميشوي، آنهم با اين حواس جمع كه داري!
– بايد بروم .
اين جمله آ خر را زرين كلاه با اطمينان كامل گفت ، مثل اينكه تصميم او قطعي و تغيير ناپذير بود…

زنی که مردش را گم کرد

• صادق هدایت
• انتشارات صادق هدایت

طراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

انتشارات صادق هدایت, صادق هدایت, کتاب ایرانی