پنج سطر

از هر کتاب

در غروب یکی از روزهای ماه ژانویهء اوایل دهه هفتاد مادام کریستین نیلسون در «اپرای فاوست» آکادمی موسیقی نیویورک آواز می‌خواند. اگرچه از مدتها پیش برای ساختن یک اپرای جدید، خارج از محدودهء شهر (آنسوی خیابان چهلم) که می‌بایست از نظر هزینه و عظمت با اپرای پایتختهای بزرگ اروپا رقابت کند، صحبت می‌شد، ولی همچنان هر زمستان، در لژهای کهنهء قرمز طلائی این آکادمی دوستانه و قدیمی، بازار مد برقرار   ادامه ...

ادیت وارتون پرتو اشراق (مترجم) کتاب غیرایرانی نشر و پخش جار

آنها میرفتند، همچنان میرفتند، و هنگامی که سرود ماتم قطع میشد، مانند این بود که در طول مسیرشان صدای پاها، اسبان و وزش باد شنیده می‌شود. رهگذران کنار میرفتند تا راه را بر گروه مشایعین باز کنند، تاج گلها را میشمردند و علامت صلیب میکشیدند، کنجکاوان به این گروه می‌پیوستند و میپرسیدند: «که را بخاک میسپارند؟» جواب میشنیدند: «ژیواگو» -درست، ثواب دارد، برای این مرد دعائی بکنیم. -مرد نیست، زنست   ادامه ...

انتشارات پیروز بوریس پاسترناک علی‌اصغر خبره‌زاده (مترجم) کتاب غیرایرانی

این غم‌انگیزترین داستانی است که به عمرم شنیده‌ام. نه فصل از فصول نوهایم بود که ما خانوادهء اش برنهام را می‌شناختیم و با آن بسیار نزدیک بودیم… چندان که دستکش با دست نزدیک و آشنا است به آنها نزدیک بودیم، و در عین حال راحت، زنم و من سروان اش‌برنهام و خانم اش‌برنهام را تا آنجا که برای یک انسان مقدور و میسر است می‌شناختیم، و در عین حال و   ادامه ...

ابراهیم یونسی (مترجم) انتشارات معین فورد مادوکس فورد کتاب غیرایرانی

باز فریاد بلورخانم تو حیات دنگال می‌پیچد. امان آقا، کمربند پهن و چرمی را کشیده است به جانش. هنوز آفتاب سر نزده است. با شتاب از تو رختخواب می‌پرم و از اتاق می‌زنم بیرون. مادرم تازه کتری را گذاشته است رو چراغ. تاریک روشن است. هوا سرد است. ناله‌ی بلورخانم حیاط را پرکرده است. نفرین و ناله می‌کند. مرده‌ها و زنده‌های امان آقا را زیر و رو می‌کند. بعد، یکهو   ادامه ...

احمد محمود انتشارات امیرکبیر کتاب ایرانی

وقتی که کارل راسمان – پسر بیچارهء شانزده‌ساله‌ای که دختر خدمتکاری گولش زده، از او آبستن شده بود و بهمین خاطر پدر و مادرش او را روانهء آمریکا کرده بودند – بر عرشه کشتی که آهسته وارد بندر نیویورک می‌شد ایستاده بود، درخشش ناگهانی خورشید، انگار مجسمهء آزادی را روشن کرد، طوری که کارل، گرچه مدتی پیش متوجه مجسمه شده بود، ولی آن را در پرتو تازه‌ای دید. بازوی شمشیر   ادامه ...

انتشارات هاشمی بهرام مقدادی (مترجم) فرانتس کافکا کتاب غیرایرانی

پدرم ذات تلخی داشت و کم حرف بود. سه سال پیش بازنشسته شده بود. اگر کاری به کارش نداشتیم، روزها ساکت می‌ماند، توی خودش می‌رفت و افکار عجیب و غریب به ذهنش می‌رسید. این اواخر یک‌بار به من گفت آدم خودخواهی هستم و همیشه از بچگی به فکر خودم بوده‌ام. از آن بچه‌هایی بودم که تا تلویزیون را روشن می‌کرده می‌زدم زیر گریه. من چهل سالم است و پدرم هفتاد   ادامه ...

آخیل شارما انتشارات مهرگان خرد سمیه نصرالهی (مترجم) کتاب غیرایرانی

وقتی وارد شهر بن شدم، هوا تاریک شده بود. هنگام ورود خودم را مجبور کردم تن به اجرای تشریفاتی ندهم که طی پنج سال سفرهای متمادی انجام داده بودم: پایین و بالا رفتن از پله‌های سکوی ایستگاه راه‌آهن، به زمین گذاشتن ساک سفری، بیرون آوردن بلیت قطار از جیب پالتو، برداشتن ساک سفری، تحویل بلیت، خرید روزنامه عصر از کیوسک، خارج شدن از ایستگاه و صدا زدن یک تاکسی، پنج   ادامه ...

کتاب غیرایرانی محمد اسماعیل‌زاده (مترجم) نشر چشمه هاینریش بل

حالا دیگر وقتش است که چشم‌هایم را ببندم و در خیال شیرین بپرم. درست مثل همان پریدنی که در خواب به حیاط‌شان پیدم، توی باغچه، کنار درخت، روی خاک. تا افتادم آغوش را باز کردم، آمد تو آغوشم. همین که خواستم دستم را به مویش بکشم پارس کرد تند دوید سمت ما که من زود پریدم و به پشت‌بام برگشتم. بیدار شدم. از تخت آمدم پایین. نه، همان لحظه نه.   ادامه ...

حافظ خیاوی کتاب ایرانی

رودخانه آنجابود . رودخانه هميشه آنجا بود، فصلهاي بيشماري از پيرامون زمان سر برآوردند و ره بدر بردند اما…. رودخانه هميشه آنجا بود، در سكوت به نرمي به پيش، بسوي دريا جاري… از هيمالياي كبير مي آمد. آنجا كه خاكش از گرد راه رهروان پيشين است. رودخانه به مانند رودخانه خدا بود، هميشه جاري به پيش و به بيرون، همواره يك مظهر بود، در حركت هميشگي به پيش تا با   ادامه ...

انتشارات دهخدا پال توئیچل کتاب غیرایرانی هوشنگ اهرپور (مترجم)

سر کلاس بودیم که مدیر دبستان همراه با «شاگرد تازه‌ای» ملبس بلباس شهری، و فراشی که یک نیمکت بزرگ کلاس با خود میآورد، وارد شد. آنهائی که خوابشان برده بود، بیدار شدند و هرکدام مثل اینکه در کار خود غافلگیر شده باشند از جا برخاستند. مدیر بما اشاره کرد که دوباره بنشینیم. سپس رو بمعلم کرد و آهسته گفت: – آقای روژه! این شاگردی است که بشما میسپارمش و بایستی   ادامه ...

انتشارات کیهان کتاب غیرایرانی گوستاو فلوبر محمد قاضی (مترجم)