پنج سطر

از هر کتاب

روزهای آخر تابستان است. خواب بعدازظهر سنگینم کرده است. شرجی هنوز مثل بختک رو شهر افتاده است و نفس را سنگین می‌کند. کولر را خاموش می‌کنم و از اتاق می‌زنم بیرون. آفتاب از دیوار کشیده است بالا. صابر، کنار حوض، رو جدول حاشیهء باغچه نشسته است و چای می‌خورد. میناف شیلنگ را گرفته است و دارد اطلسی‌ها را آب می‌دهد. بوی خوش گلهای اطلسی، تمام حیاط را پر کرده است.   ادامه ...

احمد محمود انتشارات معین کتاب ایرانی

آقای روستای «لیکووریسی» در ایوان خانه‌ی خود که مشرف بر میدان روستاست نشسته، چپق می‌کشد و باده می‌نوشد. قطره‌های باران آرام، آرام می‌بارند و چندتایی هم روی سبیل‌هایپرپشت و بالازده‌اش که به تازگی مشکی کرده می‌درخشند. آقا زبان گرگرفته از باده‌ی خود را روی سبیل‌هایش می‌کشد تا خنک شوند. میرآخور گردن‌کلفتش با چهره‌یی ژولیده و چشمانی لوچ شیپور بدست سمت راست وی ایستاده و سمت چپ، ترک جوانی خوش‌سیما و   ادامه ...

انتشارات جامی کتاب غیرایرانی محمود سلطانیه (مترجم) نیکوس کازانتزاکیس

در قسمتهای جنوبی شیب های تپه های خشک و بی حاصل که اینطرف و آنطرف دشت وسیع ‘ لاند ‘ واقع در جنوب غربی فرانسه از زمین سر بدر آورده بودند ، در زمان لوئی سیزدهم خانه ای متعلق به یک اصیلزاده وجود داشت که همانطور که در منطقه گاسکونی مرسوم است بنام ‘ قلعه ‘ نامیده میشد. دو برج بلند در دو زاویه ساختمان بزرگ قرار داشت و به   ادامه ...

تئوفیل گوتیه تورج هاشمی (مترجم) کتاب غیرایرانی

از همان بچگی‌ها، حدس می‌زدم که این تبسم شگفت‌انگیز می‌بایست برای هر زنی نمایانگر یک پیروزی کوچک و فوق‌العاده باشد. بله، انتقامی زودگذر از ناامیدی‌ها، از بی‌نزاکتی مردان، از کمیابی آنچه زیبا و حقیقی در این دنیاست. اگر آن زمان می‌دانستم چه بگویم، چنین لبخندی را «مظهر زنانگی» می‌خواندم… اما افسوس که در آن روزها زبانم عاجز و بسته بود و تنها دلخوشی‌ام، یافتن ردپای زیبایی صورت برخی، میان چهره‌های   ادامه ...

آندره مکین ساسان تبسمی (مترجم) کتاب غیرایرانی نشر ثالث

اگر روی نقشه به دنبال جزیره‌ی تاناماسا بگردیم، آن را دقیقا بر مدار استوایی و درغرب سوماترا پیدا خواهیم کرد. و اگر از ناخدا فان توخ بر روی عرشه‌ی کشتی‌اش، کاندونگ باندونگ، سوال کنیم این جزیره‌ای که همین الان در کنارش لنگر انداخته‌ای چه گونه جزیره‌ای است، اول کلی فحش و ناسزا می‌دهد و بعد می‌گوید این کثیف‌ترین نقطه از مجمع‌الجزایر سونداست و به مراتب متروک‌تر از تانابالا و در   ادامه ...

پرویز معتمدی آذر (مترجم) کارل چابک کتاب غیرایرانی نشر روزگار

غروب یکی از روزهای سرد زمستان بود که منگورِ بابابزرگ و کامران سلما در کنج کوچه‌ای منصور اسرین را را دیدند. یک ساعتی می‌شد که منتظر او بودند. کامران سلما سوگند خورده بود که اگر در گفت و گو با اسرین به نتیجه نرسند، او را خواهد کشت. به همین راحتی، مثل یک سگ ولگرد، او را خونین و مالین خواهد کرد. چرا که جز این چاره‌ای ندارد. همه‌ی مردم   ادامه ...

انتشارات افراز بختیار علی رضا کریم‌مجاور (مترجم) کتاب غیرایرانی

همهمهء رود از پشت خانه به گوش می‌رسد. باران از صبح زود به پنجره‌ها می‌خورَد. آب از گوشه‌های ترک‌دار شیشه‌ها پایین می‌ریزد. روشنایی روز به تیرگی می‌گراید و اتاق نیم‌گرم و بدبو است. نوزاد در گهواره‌اش دست و پا می‌زند. با آن که پدربزرگ کفش‌های چوبی‌اش را دمِ در کنده است، تخته‌های کف اتاق زیر پای او ترق تروق می‌کند و بچه به نق و نق می‌افتد. مادرش روی گهوارهء   ادامه ...

رومن رولان کتاب غیرایرانی محمد مجلسی (مترجم) نشر دنیای نو

قطار راه‌آهن از روی تپه‌ای گذشت و از سرپیچی که در آنجا بود عبور کرد و ناپدید گشت. نیک روی مقداری پارچه کتانبی که در پشت ماشین باری بود دراز کشیده بود و مشغول استراحت کردن بود. راننده ماشین باری از آن پیاده شد و نیک را صدا زد. آنجا شهری به چشم نمی‌خورد و تنها چیزی که در آنجا وجود داشت ریلهای راه‌آهن و علفهایی بود که سوخته بودند.   ادامه ...

ارنست همینگوی انتشارات طاهری کتاب غیرایرانی کیوان اسلامی (مترجم)

همه این داستان کمابیش اتفاق افتاده است. به هر حال، قسمتهایی که به جنگ مربوط می‌شود، تا حد زیادی راست است. یکی از بچه‌هایی که در درسدن می‌شناختم راستی راستی با گلوله کشته شد، آن هم به خاطر برداشتن قوری چای یک نفر دیگر. یکی دیگر از بچه‌ها، دشمنان شخصیش را جدا تهدید کرد که بعد از جنگ می‌دهد آدمکشهای حرفه‌ای، آنها را ترور کنند. البته من اسم همه آنها   ادامه ...

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان علی‌اصغر بهرامی (مترجم) کتاب غیرایرانی کرت وانه‌گت

محکوم به اعدام!… آری، اکنون پنج هفته است که در این اندیشه مرگبار بسر می‌برم، انیس و ندیمی جز آن ندارم. سراپایم از احساس آن یخ کرده و تنم در زیر فشار سنگینی توان‌فرسای آن خمیده است!… روزگاری (در نظر من چنین می‌نماید که سالهاست محکوم به اعدام شده‌ام نه هفته‌ها) آری، روزگاری من نیز مردی همچون دیگر مردم بودم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه برای من   ادامه ...

انتشارات هدایت کتاب غیرایرانی محمد قاضی (مترجم) ویکتور هوگو