پنج سطر

از هر کتاب

صغیر و کبیر فرض‌شان این است که مرد مجرد پول و پله دار قاعدتا زن می‌خواهد. وقتی چنین مردی وارد محل جدیدی می‌شود، هرقدر هم که احساسات یا عقایدش ناشناخته باشد، چنان این فرض د ر ذهن خانواده‌های اطراف جا افتاده است که او را حق مسلم یکی از دخترهای خود می‌دانند. روزی خانم بِنِت به شوهرش گفت: «آقای بنت عزیز، شنیده‌ای که ندرفیلد پارک را بالاخره اجاره داده‌اند؟» آقای   ادامه ...

جین آستین رضا رضایی (مترجم) کتاب غیرایرانی نشر نی

نور آفتاب اصلا درون این مغازه‌ی کوچک رخنه نکرده بود. تنها پنجره‌ی مغازه، سمت چپِ درِ ورودی، با کاغذ و مقوا پوشیده شده و یک لوح اعلان هم روی دستگیره‌ی در آویزان بود. نور لامپ‌های مهتابیِ سقف روی پیرزنی افتاده بود که داشت به سمت بچه‌ای می‌رفت که در کالسکه‌ای خاکستری بود. «آه! داره می‌خنده.» مغازه‌دار، زن جوان‌تری که کنار پنجره رو به صندوق نشسته بود و حساب‌هایش را بررسی   ادامه ...

احسان کرم‌ویسی (مترجم) ژان تولی کتاب غیرایرانی نشر چشمه

کوه نیزوا رفیق دیرینه‌اش را برای آخرین بار بر شانه داشت، و نمی‌دانست. آخرین بلوطی که درجنگل زَرَنگیس با تبر داور پرپر می‌شد، مثل استخوان‌های خودش پیر بود، پیر و خشکیده. ابرها مثل خاطره می‌آمدند می‌رفتند و آنقدر دورش می‌چرخیدند تا راهی پیدا کنند بروند توی سینه‌اش دل دل بزنند امانش را ببُرند. سپیده داشت می‌زد. تبر برداشت که صداها را بخواباند. زد زد زد، یک شاخه را پرپر کرد،   ادامه ...

عباس معروفی کتاب ایرانی نشر گردون

لایه، درد زایمان را می‌شناخت، بار اولش که نبود، دوبار قبلی موقعش که شده بود، تیرهء پشتش آرام آرام گرفته بود، طوری که انگار قرار نیست اتفاقی بیفتد. آرام و طولانی. بعد رفته رفته درد بیشتر شده بود. گرفته بود و رها کرده بود. چند دقیقه درد، چند دقیقه آسایش، تا بچه‌هایش به دنیا آمده بودند. این‌ها همه درست. این راه هر زنی، حتی اگر نزاییده باشد، می‌داند. ولی حالا   ادامه ...

کتاب ایرانی محسن مخملباف نشر نی

خوزه پالاسیوس، قدیمی‌ترین خدمتکارش، او را لخت و با چشمهایی باز، روی آب داروزدهء وان حمام، پیدا کرد. برای لحظه‌ای به نظرش رسید که خفه شده باشد. خوزه خوب می‌دانست که این یکی از انواع روشهای تفکّر اوست، اما با حالت نشئه‌ای که بر روی آب غوطه‌ور مانده بود، گویی دیگر به این دنیا تعلق نداشت. جرات نکرد نزدیک شود، تنها طبق دستوری که برای بیدار کردنش قبل از ساعت   ادامه ...

انتشارات سروش رضا فلسفی (مترجم) کتاب غیرایرانی گابریل گارسیا مارکز

قایق کرانه‌پیمای «نلی»، بی آنکه جنبشی در بادبانهایش پدید آید، به لنگرگاه آمد و آرام گرفت. مد آب فرو نشسته بود، باد هم کمابیش آرام بود، و قایق که مسیر رودخانه را در پیش داشت، تنها راهش این بود که دوری بزند و آنقدر بماند که آب بالا بیاید. دریارس رود تایمز مانند آغاز آبراه بی‌انتهایی در برابر ما گسترده بود.در دیدرس آب، دریا و آسمان بی هیچ واسطه‌ای به   ادامه ...

انتشارات نیلوفر جوزف کنراد صالح حسینی (مترجم) کتاب غیرایرانی

آهای تودور! در را وا کن! تودور پدرم بود. اما خیلی به ندرت توی خانه ما پنهان می‌گردد. من به شدت دصا از جا می‌جستم. از منخرین اسب‌ها بخار بیرون می‌زد گرده‌های براق‌شان دود می‌کرد. حیوان‌ها زنگوله‌های گردنشان را به صدا در می‌آوردند و یال‌های قشو خورده به هم بافته شان را که با نوارهای زرد و سرخ فیروزئی گسترش خورده تکان می‌دادند ارابه وارد حیاط می‌شد. سر و کله   ادامه ...

احمد شاملو (مترجم) انتشارات نگاه زاهاریا استانکو کتاب غیرایرانی

غروب یک روز پائیزی، هنگامی که در مزرعهء واین نزدیک پتیسفورد در ورمونت محصولات انبار و هیزم زمستانی فراهم شده بود و نخستین برف زمستانی سبکبار بر زمین نشسته بود، ژوزف واین بطرف صندلی راحتی کنار بخاری دیواری رفته و جلو پدرش ایستاد. این دو مرد خیلی بهم شبیه بودند. هردو بینی دراز و گونه‌های استخوانی و کشیده داشتند، چهره‌هایشان گوئی از ماده‌ای سخت‌تر و پرطاقت‌تر از گوشت درست شده   ادامه ...

انتشارات تلاش جان اشتاین بک کتاب غیرایرانی محمد معینی (مترجم)

هیچ وقت گوشه‌نشین و خیالباف نبودم، امامدتی است برای تنهایی چنان ولعی دارم که حتی نمی‌توانم کسانی را که با من در زیر یک سقف می‌خوابند و نفس می‌کشند تحمل کنم. همین که می‌بینم دور و برم وول می‌زنند مضطرب می‌شوم. وقتی توی اتاق پهلویی از سرگردانی و بلاتکلیفی رنج می‌برند، من فقط به خودم فکر می‌کنم. گرفتار چه مرضی شده‌ام؟ کسی نمی‌داند جز دکتر معالجم و پروانه اقدسی که   ادامه ...

انتشارات ققنوس کتاب ایرانی محمد محمدعلی

خورشید هنوز در نیامده بود. دریا و آسمان را نمی‌شد از هم بازشناخت، جز این که دریا کمی چین و شکن داشت، انگار پارچه‌ای در آن خیس خورده باشد. رفته رفته همچنان که آسمان سفید می‌شد خط تیره‌ای در افق پدید آمد که دریا را از آسمان جدا می‌کرد و پارچهء خاکستری با تاش‌های ضخیمی که یکی پس از دیگری، زیرِ رویه می‌جنبیدند و پیوسته سر در پی هم می‌گذاشتند   ادامه ...

کتاب غیرایرانی مهدی غبرایی (مترجم) نشر افق ویرجینیا وولف