پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب ایرانی’

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم با یک چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی‌شد. آن روز هم مثل هر روز با فشار و زور و تهدید و کمی وعده‌های طلایی برای عصر، ما را یعنی من و خواهرم را توی   ادامه ...

ایرج پزشک‌زاد کتاب ایرانی نشر صفی‌علیشاه

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می انداخت و می خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می کشید می آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود. رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت. نهرها طغیان کرده و آب از هر طرف جاری بود. دو مامور تفنگ به دست،   ادامه ...

انتشارات نگاه بزرگ علوی کتاب ایرانی

آن روز، روز عقدکنان دختر حاکم بود. نانواها با هم شور کرده بودند، و نان سنگکی پخته بودند که نظیرش را تا آن وقت هیچکس ندیده بود. مهمانها دسته دسته به اطاق عقدکنان می‌آمدند و نان را تماشا می‌کردند. خانم زهرا و یوسف‌خان هم نان را از نزدیک دیدند. یوسف تا چشمش به نان افتاد گفت: «گوساله‌ها، چطور دست میرغضبشان را می‌بوسند! چه نعمتی حرام شده و آن هم در   ادامه ...

انتشارات خوارزمی سیمین دانشور کتاب ایرانی

در ساعت یازده شب چارشنبهء آن هفته جن در آقای «مودّت» حلول کرد. میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این سانحه، با علم به اینکه چهره او بطور طبیعی همیشه متعجّب و خوشحال است، هرکس می‌تواند تخمین بزند. آقای مودّت و سه نفر از دوستانش، در آن شب فرح‌بخش مهتابی، بساط خود را بر سر سبزهء باغی چیده بودند. ماه بَدرِ تمام بود و آنچنان به همه چیز   ادامه ...

انتشارات کتاب زمان بهرام صادقی کتاب ایرانی

از جایی، نقطه‌ای بر این کره‌ی خاکی گلوله‌ای از دهانه‌ی لولهی یک سلاح شلیک میشود: نه! از جایی، نقطهای در این کرهی زمین گلولهای سربی، سنگین و مخرب از دهانهی فراخ لولهی بلند یک سلاح سنگین شلیک میشود. دقیقتر از این نمیشود گفت، مگر اینکه بدانیم درون آن حجم نسبتا مخروطی چه میزان مواد انفجاری طراحی و جاگذاری شده است. این را ما نمیدانیم، شاید مغزی که فرمان فشردن دکمهای   ادامه ...

کتاب ایرانی محمود دولت آبادی نشر چشمه

باباسبحان به لب بام نگاه کرد. آفتاب رفته بود. برخاست، خاکهائی را که به خشتک تنبانش نشسته بود تکاند و بطرف گودال رفت. دوتا بوته خاری را که لب گودال افتاده بود برداشت روی پشته!ی خار پراند و به طویله رفت. آخور را پاکیزه کرد، یک غربال کاه و یک بادیه جو توی آخور ریخت و از طویله بیرون آمد. بطرف چاه آب رفت، پشته‌ی کلخچ را از دهنه‌ی چاه   ادامه ...

انتشارات پیوند انتشارات شبگیر کتاب ایرانی محمود دولت آبادی

آندریاس آوه‌ناریوس به من گفت: «تو این‌جوری نبودی عباس! باور نمی‌کنم که این تو باشی.» در راهبندان مرکز شهر گیر افتاده بودیم. آ« هم در برلین که هیچوقت راهبندان ندارد، همه چیز متوقف شده بود. بعد دیگر نه ماشین‌ها پیش می‌رفتند، نه آندریاس حرفی می‌زد، و نه صدای خرخر بخاریمی‌برید. فقط سرما بیداد می‌کرد، و من منتظر بودم راه باز شود فرار کنم، از خودم، از شغلی که دارم، از   ادامه ...

عباس معروفی کتاب ایرانی نشر گردون

نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فروافتاده و رخت خواب‌آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وا می‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هردو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامش یک یکم است، و گاه   ادامه ...

انتشارات ققنوس عباس معروفی کتاب ایرانی

تولد من در سال وبایی اخیر بوده که از قرار معلوم ثلث جمعیت ایران را برده. مادرم درهمان موقع زایمان وبا گرفته. آمدن من همان بود و رفتن او همان. همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا که خودمانیم چندان بی‌حق هم نبودند. خوشبختانه پدر مهربانی داشتم که از مستوفیان بنام بود و چون دستش به دهنش می‌رسید، هرطور بود مرا بزرگ كرد و در آموزش و پرورشم كوتاهی   ادامه ...

انتشارات معرفت کتاب ایرانی محمدعلی جمالزاده

باغ با دیوارهای کاه گلی، سبز سبز، پشت به ده داده در کنار رودخانه بود و این سو دیوار نداشت و رودخانه حریم بود. باغ، باغ آلبالو و گیلاس بود. یک خانه نیمه روستایی نیمه شهری داشت با سه اتاق و یک حوض در جلو آن، پر از خزه و قورباغه. د ور تا دور حوض پر از شن‌ریزه و چند درخت بید. عکس بیدها در آب می‌افتاد و سبز   ادامه ...

شهرنوش پارسی‌پور کتاب ایرانی نشر نقره