پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب ایرانی’

باباسبحان به لب بام نگاه کرد. آفتاب رفته بود. برخاست، خاکهائی را که به خشتک تنبانش نشسته بود تکاند و بطرف گودال رفت. دوتا بوته خاری را که لب گودال افتاده بود برداشت روی پشته!ی خار پراند و به طویله رفت. آخور را پاکیزه کرد، یک غربال کاه و یک بادیه جو توی آخور ریخت و از طویله بیرون آمد. بطرف چاه آب رفت، پشته‌ی کلخچ را از دهنه‌ی چاه   ادامه ...

انتشارات پیوند انتشارات شبگیر کتاب ایرانی محمود دولت آبادی

آندریاس آوه‌ناریوس به من گفت: «تو این‌جوری نبودی عباس! باور نمی‌کنم که این تو باشی.» در راهبندان مرکز شهر گیر افتاده بودیم. آ« هم در برلین که هیچوقت راهبندان ندارد، همه چیز متوقف شده بود. بعد دیگر نه ماشین‌ها پیش می‌رفتند، نه آندریاس حرفی می‌زد، و نه صدای خرخر بخاریمی‌برید. فقط سرما بیداد می‌کرد، و من منتظر بودم راه باز شود فرار کنم، از خودم، از شغلی که دارم، از   ادامه ...

عباس معروفی کتاب ایرانی نشر گردون

نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فروافتاده و رخت خواب‌آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وا می‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هردو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامش یک یکم است، و گاه   ادامه ...

انتشارات ققنوس عباس معروفی کتاب ایرانی

تولد من در سال وبایی اخیر بوده که از قرار معلوم ثلث جمعیت ایران را برده. مادرم درهمان موقع زایمان وبا گرفته. آمدن من همان بود و رفتن او همان. همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا که خودمانیم چندان بی‌حق هم نبودند. خوشبختانه پدر مهربانی داشتم که از مستوفیان بنام بود و چون دستش به دهنش می‌رسید، هرطور بود مرا بزرگ كرد و در آموزش و پرورشم كوتاهی   ادامه ...

انتشارات معرفت کتاب ایرانی محمدعلی جمالزاده

باغ با دیوارهای کاه گلی، سبز سبز، پشت به ده داده در کنار رودخانه بود و این سو دیوار نداشت و رودخانه حریم بود. باغ، باغ آلبالو و گیلاس بود. یک خانه نیمه روستایی نیمه شهری داشت با سه اتاق و یک حوض در جلو آن، پر از خزه و قورباغه. د ور تا دور حوض پر از شن‌ریزه و چند درخت بید. عکس بیدها در آب می‌افتاد و سبز   ادامه ...

شهرنوش پارسی‌پور کتاب ایرانی نشر نقره

گفت: «اره را بیار بالا !» و من در حالیکه پاهای خشک و لاغر و خاک آلوده و خون آلودهء آن یکی را می دیدم و تماشا می کردم و می ترسیدم و آب دهنم خشک شده بود و نفسم در نمی آمد اره بزرگ و سفید و براق و وحشی را که دندانه هایتیز و درشت وخشن و بیرحم داشت در یک دستم گرفتم و با دست دیگر محکم   ادامه ...

رضا براهنی کتاب ایرانی نشر چهل و نه

همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکارستم سایه ی یکدیگر را با تیر می زدند. یک روز داش آکل روی سکوی قهوه خانه ی دو میل چُندَک زده بود، همان جا که پاتوق قدیمی اش بود. قفس کَرکَی که رویش شِلَیِ سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سر انگشت یخ را دور کاسه ی آبی می گردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیرآمیزی به   ادامه ...

انتشارات صادق هدایت صادق هدایت کتاب ایرانی

شهر بیهودگی. شهر هیاهو. شهر سوزان. شهر برهنه. شهر غبار. شهر زباله. شهر لجن. شهر تعفن. شهر جوی های فرو ریختهء گندیده. شهر دیوارهای بلند استوار دشمن خو. شهر خانه های تو سری خوردهء گلی. شهر آهن های سرخ ستبر داغ سر به فلک کشیده. شهر حقیر. شهر دود. شهر بادهای خاک آلود. شهر نئون. شهر پلیدی. شهر دهاتی. شهر کج سلیقه. شهر خیس گل آلود کثیف سر چندش انگیز.   ادامه ...

انتشارات پیشگام فریدون تنکابنی کتاب ایرانی

نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به راستی توی تمام تار و پود وجودم میچشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که ازعهد بوق تاریخ به من رسیده   ادامه ...

داریوش مهرجویی کتاب ایرانی نشر قطره

خوابش نمی بُرد. بلند شد. خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی دید. عینکش را زد، کارد را برداشت. سر و ته خیار را نگاه کرد. گُل ریز و پژمرده ای به سرِ خیار پسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هروقت می خواست خیار بخورد، آن را می دید و لبخند می زد. «زندگی به خیار می ماند، ته   ادامه ...

انتشارات معین کتاب ایرانی هوشنگ مرادی کرمانی