پنج سطر

از هر کتاب

آزادی یا مرگ

پهلوان میکلس، مثل هربار که دستخوش خشمی می‌شد، دندانهای خود را بر هم فشرد. دندان انیابِ طرف راستش از لب بیرون زده بود و در سیاهی سبیلش برق می‌زد. در «کاندی» او را به نام «پهلوان گراز» می‌خواندند و این لقب خوب به او می‌آمد. در حالت خشم کامل، با آن چشمان گرد و کدر و آن پس گردن کوتاه و برآمده و آن سینهء پهن و نیرومند و آن دندان انیابِ سرکشش واقعا به گرازی می‌‌مانست که پشمش به آدم افتاده و سر سم بلند‌شده آمادهء بریدن است.
نامه‌ای را که در دست داشت مچاله کرد و در پر شال ابریشمین خود فرو برد. نامه را مدتی مدید کلمه به کلمه هجی کرده بود تا شاید معنایی از آن بفهمد. زیر لب گفت:«امسال هم که نخواهد آمد! باز مادر بدبخت و خواهر محنت کشیده‌اش عید پاک را بدون او جشن خواهند گرفت! چون گویا آقا هنوز به تحصیل مشغول است! … آخر این آقا چه درس زهرماری می‌خواند و تا کی باید بخواند؟ روی آن را که ندارد که اقرار به خجالت خود بکند و به کرت برگردد چون با دختر یهودی ازدواج کرده است…

آزادی یا مرگ

• نیکوس کازانتزاکیس
• ترجمه محمد قاضی
• انتشارات خوارزمی

طراحی گرافیک و تبلیغات، طراحی لوگو، طراحی بروشور، طراحی کاتالوگ، طراحی سایت

انتشارات خوارزمی, کتاب غیرایرانی, محمد قاضی (مترجم), نیکوس کازانتزاکیس