پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘هوشنگ گلشیری’

شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی‌اش فرو رفته بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می‌کرد. یک‌بار کلفتش و یک بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد، اما تا خواست کلید برق را بزند صدای پاکوبیدن شازده را شنید و دوید پائین. فخرالنساء هم آمد و باز شازده پا به زمین کوبید. سر شب که شازده پیچیده بود توی کوچه،   ادامه ...

انتشارات نیلوفر کتاب ایرانی هوشنگ گلشیری

در فرودگاه لندن، بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید، دستی هم به شانه اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد، یکی با تاکی واکی و آن یکی که، دست برشانه اش گذاشته بود، پرسید: اینجا چرا خوابیده ای؟ -منتظر پرواز به برلنم. گذرنامه خواست. دادش. حالا دیگر ایستاده بود، گیج خواب. همان پرسید: تولد؟سالش را گفت، ۱۳۲۶که میشود ۱۹۴۸ . روز و ماه تولد حتی به   ادامه ...

انتشارات نیلوفر کتاب ایرانی هوشنگ گلشیری