نسیمی خنک و بهشتی سراسر وجودش را فرا گرفت. بالا، آسمان ستاره باران شده بود. پائین بر روی زمین، سنگها که از حرارت سوزان روز گر گرفته بودند، هنوز هرم داشتند. آسمان و زمین آرام و دلنواز بودند و آکنده از سکوت عمیق شب آواهای بی زمان، ساکت تر از خود سکوت. هوا تاریک بود. احتمالا نیمه شب بود. دیدگان خدا، ماه و خورشید، بسته بود و در خواب بود. ادامه ...
عزی بن زوی Izzy ben Zwi هم آنجا بود. او اولین کسی بود که با اسکی از کوردییر دوم پایین آمده بود و این کوردییر دوم همانجایی بود که چند قرن پیش، سرخپوستهای پولاس Pulas، معلوم نیست از دست کشورگشایان اسپانیایی به آنجا پناه برده بودند، که می خواستند میخ مسیحیت را در سرزمین کفر بکوبند و نسلشان را بر می انداختند یا از شر خود مسیحیت که یگانه دیانت ادامه ...
در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خودم پیشکش کنم. یاد روسا کابارکاس افتادم، مالک خانه ای مخفی که معمولا وقتی جنس جدیدی در بساطش بود، مشتریان خوبش را خبر می کرد. هرگز نه این و نه هیچ کدام از وسوسه های وقیحانه ی فراوانش را از راه به در نبرد، اما او باور نمی کرد به اصولی ادامه ...
با وجود سر و وضع قدیمی و لباس های کهنه و کثیفش، احترام بر می انگیخت. افراد مهم و سرشناس کوثکو با فروتنی به او سلام می کردند. همیشه عصای سرطلایی در دست داشت. کلاه لبه پهنش اندک سایه ای بر پیشانی اش می انداخت. بیرون رفتن با او سخت بود، چون در برابر همهء کلیساها و نمازخانه ها زانو میزد و به هر کشیشی که می رسید ریاکارانه کلاه ادامه ...
دیگران کتابی از این می ساختند. اما من همه نیرویم را به کار بردم تا سرگذشتی را که اینجا می آورم، از نو در خاطر زنده کنم و همّتم در این میان فرسود… پس، تنها خاطره هایم را خواهم نوشت و اگرچه این خاطره ها در برخی جاها پاره پاره و از هم گسیخته است، از هیچ ابداعی یاری نخواهم جست که به هم وصله زنم یا به هم پیوندشان ادامه ...
اسحاق مکازلین، عمو اسو، که حالا سنش متجاوز از هفتاد و نزدیک به هشتاد بود و بیش از این را دیگر قبول نداشت، بیوه مردی بود و عموی نیمی از مردم ولایت بود و پدر هیچکس نبود. و این چیزی نبود که خودش در آن دستی داشته باشد یا اینکه آن را دیده باشد. کار، کار نوه عمه اش مکازلین ادموندز بود. این نوه عمه با اینکه نسبت به خانواده ادامه ...
در فرودگاه لندن، بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید، دستی هم به شانه اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد، یکی با تاکی واکی و آن یکی که، دست برشانه اش گذاشته بود، پرسید: اینجا چرا خوابیده ای؟ -منتظر پرواز به برلنم. گذرنامه خواست. دادش. حالا دیگر ایستاده بود، گیج خواب. همان پرسید: تولد؟سالش را گفت، ۱۳۲۶که میشود ۱۹۴۸ . روز و ماه تولد حتی به ادامه ...
کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرقفروشی «توکلی »را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود میکشیدند و از خنده ریسه میرفتند. عرقفروشی کنار خیابانی بود که چند صد متر آن طرفتر از مدرسهء مریم میگذشت. زنگ مدرسه که زده می شد، بچه ها به خیابان می ریختند، زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام با زنبیل پراز بازار ادامه ...
پشت همین میز چوبی شهادت می دهم که دکتر نون مُرد، مُرد، مُرد. وقتی او می مُرد، برگ های زرد و سرخ از شاخه های تنومند فرزندانش فرو می بارید، وصدای گوش نواز خوانندهء محبوبش، دلکش، با جیک جیک صدها گنجشک و عطر صابونی که دوای درد بوی بد پیری نبود،درهم آمیخته بد. بله وقتی او می مُرد، غروب بود… ■ دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد ادامه ...
در۲۲فوریه، به ما خبر دادند که باید به کلمبیا برگردیم. هشت ماه می شد که در موبیل، آلابامای امریکای شمالی، به سر می بردیم. قسمت های الکترونیک و تجهیزات دفاعی رزمناو نیروی دریایی کلمبیا، کالداس، آنجا تحت تعمیر بود. در طول مدتی که کشتی در دست تعمیر بود ما سرنشینان آن یک دوره تخصصی میگذراندیم… ■ سرگذشت یک غریق • گابریل گارسیامارکز • ترجمه ی رضا قیصریه • انتشارات ادامه ...