پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب غیرایرانی’

هنگامی که ک. از راه رسید، دیری زا شب گذشته بود. دهکده زیر برف فرو رفته بود. تپهء قصر پنهان بود، پوشیده در مه و تاریکی، کورسویی هم نبود که نشان دهد قصری آنجا است. ک. روی پل چوبی که از جاده به دهکده می‌خورد مدتها ایستاد و به فضای تهی و وهمناکِ بالای سرش خیره ماند. سپس به جست‌وجوی منزلی برای شب رفت. مهمانخانه هنوز بیدار بود. هرچند مهمانخانه‌دار   ادامه ...

امیر جلال‌الدین اعلم (مترجم) انتشارات نیلوفر فرانتس کافکا کتاب غیرایرانی

در سال‌هایی که جوان‌تر و به‌ناچار آسیب‌پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه‌مزه می‌کنم. وی گفت: «هروقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همهء مردم مزایای تو رو نداشته‌ن.» پدرم بیش از آن نگفت ولی من و او با وجود کم‌حرفی همیشه زبان یکدیگر را خوب می‌فهمیم، و من دریافتم که مقصودش خیلی بیشتر   ادامه ...

اسکات فیتزجرالد انتشارات نیلوفر کتاب غیرایرانی کریم امامی (مترجم)

«می‌دانی عشق واقعی یعنی چه؟» زمانی فکر می‌کردم جواب این سوال را می‌دانم. اینکه ساوانا حتی از خودم هم مهمتر بود و اینکه می‌خواستم تمام عمرم را کنارش بگذرانم، جوابی قطعی به این سوال بود. روزی ساوانا به من گفت: کلید شادی و خوشبختی، آرزوهای دست‌نیافتنی ما هستند و آرزوهای او نیز چیزهای ساده‌ای چون ازدواج و تشکیل خانواده بودند. و آرزوی من داشتن شغلی ثابت، خانه‌ای زیبا با نرده‌های   ادامه ...

پدیده آزادی (مترجم) کتاب غیرایرانی نشر پوینده نیکلاس اسپارکس

به محض اینکه زنگ انفجارگونه ساعت شماطه‌ای روی گنجه کشودار چون بمب کوچک هولناکی به صدا آمد، دوروتی از اعماق رویایی پیچیده و رنج‌آور بیرون جست، با یک حرکت از شکم به پشت دراز کشید و در تاریکی به خلایی بی‌انتها خیره ماند. ساعت شماطه‌ای به آوای ناهنجار خود همچنان ادامه می‌داد. این آوا که به فریاد زنانه‌ای می‌مانست به مدت پنج دقیقه یا همین حدود ادامه می‌یافت مگر آنکه   ادامه ...

انتشارات سروش اندیشه جورج اورول کتاب غیرایرانی مهدی افشار (مترجم)

روز هفتم ژانویه ۱۹۴۴ اولین‌بار به مدرسه رفتم، در حالی که نسبت به بقیهء همکلاسی‌هایم سه ماه تاخیر داشتم. از نظر قانونی شش ساله بودم هرچند که تازه پنج سالم تمام شده بود. اما چون در همان سال ۴۴ شش ساله می‌شدم آموزگار مجبور بود مرا در کلاسش بپذیرد. در روزهای اول هم‌کلاسی‌ها مسخره‌ام می‌کردند و به نفهمی‌ام می‌خندیدند. همه‌شان، چه پسر و چه دختر، از من بزرگ‌تر بودند. خیلی‌شان   ادامه ...

کتاب غیرایرانی گاوینو لدا مهدی سحابی (مترجم) نشر مرکز

در یکی از روزهای ماه اوت مردی ناپدید شد. فقط برای تعطیلات به کنار دریا رفته بود، تا فاصله‌ای که بیشتر از نصف روز با قطار طول نمی‌کشید، و دیگر خبری از او نشد. تحقیقات پلیس و چاپ آگهی در روزنامه‌ها هم هیچ‌کدام به جایینرسید. البته گم‌شدن آدم‌ها چندان غیرعادی نیست. طبق آمار هرسال صدها مورد ناپدید شدن گزارش می‌شود. وانگهی، تعداد بازیافتگان بر خلاف انتظار کم است. قتل‌هاو تصادف‌ها   ادامه ...

انتشارات نیلوفر کتاب غیرایرانی کوبو آبه مهدی غبرایی (مترجم)

نام من سالمون بود، که مثل ماهی سالمون نوشته می‌شود، و نام کوچکم سوزی بود. من چهارده ساله بودم که در ۶ دسامبر ۱۹۷۳ به قتل رسیدم. در عکس‌های مربوط به دختران گمشده که در دهه هفتاددر روزنامه‌ها چاپ می‌شد، این دختران اکثرا شبیه من به نظر می‌رسیدند، دخترانی سفیدپوست با موهای قهوه‌ای. این قبل از آن بود که عکس بچه‌ها از همه نژادها و جنسیت‌ها روی کارتن‌های حاوی شیر   ادامه ...

آلیس سبالد کتاب غیرایرانی میترا معتضد (مترجم) نشر البرز

دوشنبه هیجدهم اوت سال هزار و پانصد و هفتاد و دو، جشن باشکوهی درعمارت “لوور” پاریس برپا بود. در و پنجره‌های عمارت که معمولا بسته و خاموش بودند، و هیچ نوری از آنها به بیرون نمی‌تابید، در این شب گشوده و چراغها و لوسترهای مجلل که همگی از درون و بیرون روشن بودند، چهره‌ای نورانی به ساختمان بخشیده بودند. کوچه‌ها و خیابانهای اطارف لوور که شبها پس از ساعت نه   ادامه ...

الکساندر دوما (پدر) انتشارات اکباتان شهرام پورانفر (مترجم) کتاب غیرایرانی

از همان صبح روز اول فهمیدم اسیرم کرده است. درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشنده‌ای شایع شده است. وقتی دروغ می‌گفت همه پرندگان به پرواز در می‌آمدند. از بچگی همین‌طور بود، هروقت دروغ می‌گفت اتفاق غریبی می‌افتاد: باران می‌بارید، درختان سقوط می&کردند یا پرندگان جملگی بالای سرمان به پرواز در می‌آمدند. من در کاخ بزرگی اسیر او بودم. کتاب‌های بسیاری برایم آورد و   ادامه ...

بختیار علی کتاب غیرایرانی مریوان حلبچه‌ای (مترجم) نشر ثالث

پانزده ژوئن ۱۷۶۷ آخرین روزی بود که برادرم کوزیمو لاورس دوروندو با ما گذراند. این روز را چنان به یاد دارم که انگار دیروز بود. در ناهارخوری خانه‌مان در اومبروزا نشسته بودیم. شاخه‌های پربرگ بلوط بزرگ باغ از پنجره دیده می‌شد. نیمروز بود. خانوادهء ما، به رسم قدیمی، همیشه در این ساعت ناهار می‌خورد. ناهار بعد از ظهر، شیوه‌ای که در بارولنگار فرانسه باب کرده بود و همهء اشراف آن   ادامه ...

انتشارات نگاه ایتالو کالوینو کتاب غیرایرانی مهدی سحابی (مترجم)