یکشنبهی نخل، اولین یکشنبه قبل از عید پاک، یک سال پس از جنگ بزرگ علیه خاندان سانتادیو، دومنیکو، خان کلریکوزیو، =شن غسل تعمید دو کودک خانواده از خون خود را برگزار کرد و مهمترین تصمیم زندگیاش را گرفت. او تمامی سران خاندانهای آمریکا، بهعلاوه آلفرد گرانولت، مالک هتل و کازینوی زانادو در لاس وگاس، و دیوید ردفلو، که امپراتوری وسیع توزیع موادمخدر ایالات متحده را در دست داشت، دعوت کرد. ادامه ...
هفت دقیقه بعد از نیمهشب بود. سگ روی سبزهها در وسط چمنهای جلو خانهی خانم شیرز دراز کشیده بود. چشمهایش بسته بود. به نظر میرسید میخواهد به یک طرف بدود، آنطور که سگها وقتی در خواب گربهای را دنبال میکنند میدوند. اما سگ نه میدوید نه خواب بود. سگ مرده بود. یک چنگک باغبانی از بدن سگ بیرون زده بود. نوک چنگک احتمالا کاملا از بدن سگ رد شده و ادامه ...
سلطان فیلها فیلی بود سفیدتر از یک کبوتر سفید، درشت هیکل و باشکوه. بر تخت خود تکیه زده و انتظار قاصدش را میکشید. از حرکاتش معلوم بود که ناآرام است. در این موقع شانه بلند قاصدی که منتظرش بود از راه رسید. این پرنده رئیس هدهدها بود. بالهای سیاه و سفید عریضش خسته شده بود. شانهء بلندش مثل فنر روی سر و گردنش برنگ نارنجی باز شده بود. پرهایش در ادامه ...
در غروب یکی از روزهای ماه ژانویهء اوایل دهه هفتاد مادام کریستین نیلسون در «اپرای فاوست» آکادمی موسیقی نیویورک آواز میخواند. اگرچه از مدتها پیش برای ساختن یک اپرای جدید، خارج از محدودهء شهر (آنسوی خیابان چهلم) که میبایست از نظر هزینه و عظمت با اپرای پایتختهای بزرگ اروپا رقابت کند، صحبت میشد، ولی همچنان هر زمستان، در لژهای کهنهء قرمز طلائی این آکادمی دوستانه و قدیمی، بازار مد برقرار ادامه ...
آنها میرفتند، همچنان میرفتند، و هنگامی که سرود ماتم قطع میشد، مانند این بود که در طول مسیرشان صدای پاها، اسبان و وزش باد شنیده میشود. رهگذران کنار میرفتند تا راه را بر گروه مشایعین باز کنند، تاج گلها را میشمردند و علامت صلیب میکشیدند، کنجکاوان به این گروه میپیوستند و میپرسیدند: «که را بخاک میسپارند؟» جواب میشنیدند: «ژیواگو» -درست، ثواب دارد، برای این مرد دعائی بکنیم. -مرد نیست، زنست ادامه ...
این غمانگیزترین داستانی است که به عمرم شنیدهام. نه فصل از فصول نوهایم بود که ما خانوادهء اش برنهام را میشناختیم و با آن بسیار نزدیک بودیم… چندان که دستکش با دست نزدیک و آشنا است به آنها نزدیک بودیم، و در عین حال راحت، زنم و من سروان اشبرنهام و خانم اشبرنهام را تا آنجا که برای یک انسان مقدور و میسر است میشناختیم، و در عین حال و ادامه ...
وقتی که کارل راسمان – پسر بیچارهء شانزدهسالهای که دختر خدمتکاری گولش زده، از او آبستن شده بود و بهمین خاطر پدر و مادرش او را روانهء آمریکا کرده بودند – بر عرشه کشتی که آهسته وارد بندر نیویورک میشد ایستاده بود، درخشش ناگهانی خورشید، انگار مجسمهء آزادی را روشن کرد، طوری که کارل، گرچه مدتی پیش متوجه مجسمه شده بود، ولی آن را در پرتو تازهای دید. بازوی شمشیر ادامه ...
پدرم ذات تلخی داشت و کم حرف بود. سه سال پیش بازنشسته شده بود. اگر کاری به کارش نداشتیم، روزها ساکت میماند، توی خودش میرفت و افکار عجیب و غریب به ذهنش میرسید. این اواخر یکبار به من گفت آدم خودخواهی هستم و همیشه از بچگی به فکر خودم بودهام. از آن بچههایی بودم که تا تلویزیون را روشن میکرده میزدم زیر گریه. من چهل سالم است و پدرم هفتاد ادامه ...
وقتی وارد شهر بن شدم، هوا تاریک شده بود. هنگام ورود خودم را مجبور کردم تن به اجرای تشریفاتی ندهم که طی پنج سال سفرهای متمادی انجام داده بودم: پایین و بالا رفتن از پلههای سکوی ایستگاه راهآهن، به زمین گذاشتن ساک سفری، بیرون آوردن بلیت قطار از جیب پالتو، برداشتن ساک سفری، تحویل بلیت، خرید روزنامه عصر از کیوسک، خارج شدن از ایستگاه و صدا زدن یک تاکسی، پنج ادامه ...
رودخانه آنجابود . رودخانه هميشه آنجا بود، فصلهاي بيشماري از پيرامون زمان سر برآوردند و ره بدر بردند اما…. رودخانه هميشه آنجا بود، در سكوت به نرمي به پيش، بسوي دريا جاري… از هيمالياي كبير مي آمد. آنجا كه خاكش از گرد راه رهروان پيشين است. رودخانه به مانند رودخانه خدا بود، هميشه جاري به پيش و به بيرون، همواره يك مظهر بود، در حركت هميشگي به پيش تا با ادامه ...