شب فرا رسیده بود. در خارج روشنائی در کوچهها پرتو میزد و تابلوی نئون رستوران از گوشهای پرتوهای قرمزرنگی باطراف پراکنده میساخت و اثر آن تا بدرون اطاقها پیش میامد. جیم مدت دو ساعتی در روی چهارپایه کوچکی نشسته و پاها را روی تخت قرار داده بود، وقتی تاریکی همه جا را فرا گرفت پاها را به کف اطاق قرار داد و با دستهایش پاهای خسته را مالش داد و ادامه ...
راجر بشنیدن نام خود چرتش پاره شد و از آن حالت نیمه بیهوشی و خوابآلود بیرون آمد و متوجه شد که باید چند ساعتی خوابیده باشد. هنگامیکه راجر بوکانان روی صندلی راحتی در ایوان هتل دراز کشید آفتاب ملایمی بصورتش تابیده بود و زمزمهء امواج دریا گوشش را نوازش میداد ولی اکنون که چشم میگشود هوا رو بتاریکی میرفت و نسیم سردی میوزید. ناگهان صدای جوان و پرشوری سکوت را ادامه ...
یوتا-جیما به معنی جزیرهی آواهاست، جزیرهای کم جمعیت با چیزی حدد هزار و چهارصد سکنه و ساحلی کمتر از سه مایل. در این جزیره از دو نقطه میتوان چشمانداز فوقالعاده زیبایی را تماشا کرد. یکی از این دو، معبد یاشیرو است، که رو به شمال غربی دارد و در نزدیکی راس جزیره قرار گرفته. معبد به منظرهای باز و یکپارچه از خلیج ایس مشرف است، و جزیره درست در تنگهای ادامه ...
رودخانه درینا، در قسمت اعظمی از مسیر خود، از درههای باریک محصور میان کوههائی با سراشیب تند یا درههای عمیق با کنارههای تند، جاری است. تنها در بعضی جاها، کنارههای دوطرف رود، زمینهای صاف حاصلخیزی است که برای زراعت و سکنا مناسب است. ویشهگراد، چنین محلی است، و در آن، درینا از خمیدگی تند دره عمیقی که صخرههای بوتکووو و کوههای اوزاونیک به وجود آورده ظاهر میشود. خمی که رود ادامه ...
روزی که دیگر عمری از من گذشته بود، در سرسرای مکانی عمومی، مردی به طرفم آمد و بعد از معرفی خودش، گفت: مدتهاست که میشناسمتان، همه میگویند که در سالهای جوانی قشنگ بودهاید، ولی من آمدهام اینجا تا به شما بگویم که چهرهء فعلیتان به مراتب قشنگتر از وقتی است که جوان بودید، من این چهرهء شکسته را بیشتر از چهره جوانیتان دوست دارم. اغلب به تصویری میاندیشم که فقط ادامه ...
امروز، آقای عزیز، به جوانی برخوردم که یقین دارم میشناسیدش. اسمش شِنکِر است. تا آنجا که میدانم سالها همسایهء شما بوده و با برادرتان، که گفتهاند توی جنگ مفقودالاثر شده، به یک مدرسه میرفته. البته، این همهء ماجرا نیست. امروز خبر پیدا کردم که پنج سال آزگار است، از وقتی مقامات آن دروغ کثیف را دربارهء مفقودالاثر شدن برادرتان گفتهاند، دنبال این بودهاید که چه بر سر برادرتان آمده و ادامه ...
اگر همکار محبوب خودم دکتر وایشهولتز را که در دانشکده سوربن با هم بودیم به حساب نیاورم، دوتا سرکار استواری که جلو من سینه سپر کرده بودند اولین آلمانیهائی بودند که میدیدم… دوتائی دوش به دوش تو درگاهی مستراح ایستاده بودند. چنان که انگار آن میان قابشان کردهاند. چشمهای زاغ و صورت گلبهی داشتند.هیچ کدام هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. یکیشان چانه فرورفته دشات، یکیشان پوزه تیز پیشآمده. سن ادامه ...
دوباره تنها شدیم. چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است…بزودی پیر میشوم. بالاخره تمام میشود. خیلیها آمدند اتاقم. خیلی چیزها گفند. چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند. دیگر پیر شدهاند. مفلوک و دست و پا چلفتی هرکدام یک گوشه دنیا. دیروز ساعت هشت خانم برانژ سرایدار مرد. شب توفان بزرگی میشود. این بالای بالا که ما هستیم همهء خانه تکان میخورد. دوست خوب مهربان وفاداری بود. فردا قبرستان ادامه ...
میخواهم در تکه پارچهء آبیرنگی که مادرم هنگام رُفت و روب خانه دور موهایش میبست دو دست پیراهن، جورابها و بهترین لباسم را بپیچم و از درهای که زادگاهم است، بروم. این پاچهء آبی پُرارزشتر از آن است که چیزی را درآن بپیچند و من هروقت در خانه چیزی پیدا نمیکردم آن را در جیبم میگذاشتم تا به عنوان بقچه از آن استفاده کنم، ولی باید بگویم سبد حصیری دستهداری ادامه ...
اتاق خواب غیرعادی است و ناآشنا. نمیدانم کجا هستم، و چه طور شد که از این جا سر در آوردم. ماندم چه طور باید خودم را به خانه برسانم. من شب را همینجا گذراندهام. با صدای زنی از خواب بیدار شدم و اولش خیال کرم او کنارم روی تخت خوابیده است، ولی بعد متوجه شدم دارداخبار میگوید و من صدای ساعت رادیویی را میشنوم، و وقتی چشمهایم را باز کردم، ادامه ...