من نخستینبار او را در پیره دیدم. به بندر رفته بودم تا به عزم رفتن به «کرت» به کشتی بنشینم. سپیده در کار برآمدن بود. باران میبارید. باد خشک و گرمی بشدت میوزید و شتک امواج تا به آن قهوهخانهء کوچک میرسید. درهای شیشهای قهوهخانه بسته بود و هوای آن بوی نفس آدمیزاد و جوشاندهء گیاه «مریم گلی» میداد. در بیرون هوا سرد بود و مِه نفسها شیشهها را تار ادامه ...
در کنار یک شهر بزرگ، یک حوزه!ی بزرگ نفتی. چاهها، مخازن، دکلهای استخراج، انبارها. هیچ اثری از فعالیت نیست. خیابانهای کارخانه متروک است و ماشینها ایستاده کسی سرکار نیست. بین شهر و کارخانه شهرک کارگری ساخته شده است. مغازهها بستهاند. به تیر چراغ گاز عروسکی آویزان است که مقوایی بر سینه دارد. روی آن با حروف درشت نوشته: ژان آگرای جبار. آشپزخانهای در خانهء کارگری زن پیری روی صندلی کنار ادامه ...
زمستان یکی از سالهای ۷۰ و فردای عید «نیکلای مقدس« بود. جشنی در کلیسای بخش برگزار شده بود و بازرگانان معتبری مانند « واسیلی آندرهایچ برخونوف»، عضو اتحادیهء دوّم، نمیتوانست در آن حضور نداشته باشد. میبایست به کلیسا میرفت، چون مسئول آنجا بود و لازم بود در خانهء خود ضیافتی بدهد و از دوستان و خویشان پذیرایی کند. اما دیگر آخرین میمهانان نیز رفته بودند و واسیلی آندرهایچ در دَم ادامه ...
در حوالی یکی از روزهای بسیار سرد ماه فوریه، در اطاق بسیار مرتب غذاخوری یکی از خانههای شهر ب از استان کینتکی آمریکای شمالی، دو نفر نشسته و سرگرم صبحت مفصلی بودند که گاهی سرکشیدن جامهای شراب آنرا قطع مینمود. یکی از آنها کوتاهقد و قوی بنیه بود و شکل خشنی داشت. علاماتی که در چهرهاش نقش بسته بود دلالت بر پستی نسب و عدم شرافت خانوادهاش میکرده انگشتانش را ادامه ...
پدرم یازده سال پیش از دنیا رفت. در آن زمان من چهار سال بیشتر نداشتم و در خواب هم نمیدیدم که روزی بتوانم دوباره با او ارتباط برقرار کنم. اما حالا قرار است هردو با هم کتابی بنویسیم. این…ها اولین سطرحهی این کتابند که من به تنهایی به روی کاغذ میآورم اما به زودی پدرم نیز مرا همراهی میکند. زیرا او حرفهای بیشتری برای گفتن دارد. نمیدانم که در دنیای ادامه ...
گذشتهشب در رویا میدیدم که به «ماندرلی» برمیگردم و مقابل نرده مشرف به خیابان بزرگ سراپا ایستادهام، ولی مثل این بود که ورود برای من ممنوع بود، زیرا نرده با قفل بسته شده بود، دربارن را صدا کردم، کسی بمن جواب نداد، وقتی از فاصله میلههای زنگزده نگاه میکردم اطاق دربان هم خالی و ساکت بود. هیچ دودی از لوله بخاری برنمیخاست و پنجرههای کوچک هم نشان میداد که خانه ادامه ...
ترلکوفسکی در آستانهی بیرون انداختهشدن از خانهاش بود که دوستش سایمن آدرس یک آپارتمان خالی را در خیابان پیرنه به او داد. ترلکوفسکی به دیدن آپارتمان رفت. سرایدار، که زنی بدخلق بود، ابتدا از نشاندادن آپارتمان خودداری میکرد، اما یک اسکناس هزار فرانکی نظرش را تغییر داد. بعد هم با همان قیافهی قهرآمیز گفت «دنبال من بیایید.» ترلکوفسکی مردی سی و چند ساله، متین و مودب بود که در زندگی ادامه ...
روزهای پایانی هفته، لاشخورها، با نوکهاشان پردههای پنجرههای ایوان کاخ ریاست جمهوری را از هم گسستند، وارد کاخ شدند و با تکان دادن بال و پرهاشان، رخوت آنجا را بر هم زدند. سپیدهدم روز دوشنبه، با نسیم گرم و ملایم بزرگمردی مُرده و ابهت پوشالیِ او، شهر از خمودیِ صدسالهاش بیدار شد. آن وقت بود که دل به دریا زدیم و قدم به داخل کاخ گذاشتیم. جسورترها پیشنهاد کرده بودند ادامه ...
امسال، یعنی سال ۱۹۴۵، آلمانیها تسلط هواییشان را بر فراز شهر کوچک ما از دست دادند، درواقع بر تمام منطقه و از آنجا بر تمام کشور. بمبافکنها که در ارتفاع کم پرواز میکردند، ارتباط را چنان از بین بردند که قطارهای صبح، ظهر، قطارهای ظهر، غروب و قطارهای غروب، پاسی از شب گذشته میرسیدند، درست طبق برنامه اما خب، علتش این بود که قطار مسافربریِ صبح، چهارساعت دیرتر حرکت کرده ادامه ...
منظره دلانگیز و حیرتآوری است طرح شهر متروک در کناره قریه و حاشیه قرون، من از نیمدایرهای گذشتم. از پله «پاویون» مرکزی بالا رفتم. چند لحظه غرق تماشای ساختمانهای ساده و کهنه و بدون تزئینات اطراف شدم که روزی برای بهرهبرداری ساخته شدهاند و بیفایده ماندهاند. گرچه بسیار مستحکم و واقعی هستند ولی بنظر متروک و موهوم و رویائی و شگفتیآفرین میآیند. علف گرم زیر آسمان پائیز و بوی برگهای ادامه ...