اگرچه خرد می گوید یک سامورایی باید طریقت سامورایی را الگوی نظر خویش قرار دهد، اما به نظر می رسد همه ی ما آن را از خاطر برده ایم. چنین است که اگر کسی بپرسد، «معنای راستین طریقت سامورایی (بوشیدو) پیست؟»، مردانی که قادر باشند بی درنگ پاسخ دهند، انگشت شمارند. چراکه پاسخ از پیش در ذهن بسیاری روشن نیست. از این نکته می توان بی اعتنایی به طریقت سامورایی ادامه ...
امشب به هستیت پی بردم. درست مانند قطره ای اززندگی که: از هیچ سرچشمه گرفته است. با چشمان باز، در ظلمت و ابهامی مطلق دراز کشیده بودم. ناگهان در دل ظلمت و تاریکی جرقه ای از اطمینان و آگاهی درخشیدن گرفت. تو آنجا بودی، تو وجود داشتی. ضربان قلبم از حرکت باز ایستاد و وقتی که دوباره تپش و ضربان نامرتب و آشوبگرانه آن را شنیدم. احساس کردم که تا ادامه ...
چیزی به نام نوشته ی کامل وجود ندارد، درست همان طور که چیزی به نام یاس کامل وجود ندارد.» نویسنده ای که در دوران دانشگاه به او برخوردم، این چنین گفت. مدت ها گذشت، تا توانستم منظورش را کاملا درک کنم، اما باز هم در کلماتش تسلا می یافتم – که چیزی به نام نوشتن کامل وجود ندارد. با این همه، هرگاه به قصد نوشتن می نشستم، مایوس می شدم. ادامه ...
صبح بود و خورشید تازه رنگ طلایی را برچین و شکن دریای آرام می درخشاند. در یک مایلی ساحل، قایق ماهیگیری بر آب آرمیده بود و هزاران مرغ دریایی برای دعوت به صبحانه ی دسته جمعی در هوا به پرواز در آ»دند و بر سرتکه های غذا جنگیدند و این آغاز روز پرهیاهوی دیگر بود. اما دورتر از قایق و ساحل، مرغ دریایی جاناتان لیوینگستون تنها با خود تمرین می ادامه ...
واروارا الکسیونای عزیزم دیروز من خیلی خوشحال بودم، یک شادی و سرخوشی وصف ناپذیری وجودم را فراگرفته بود. شا واروارای لجباز من برای اولین بار در زندگی خود از من اطاعت کرد. تقریبا ساعت ۸ شب بود که من از خواب بیدار شدم (عزیزم شما که می دانید من عادت دارم بعد از کار یک ساعت یا بیشتر بخوابم)، یک عدد شمع برداشتم و برگه هایم را مرتب کردم و ادامه ...
دیگران کتابی از این می ساختند. اما من همه نیرویم را به کار بردم تا سرگذشتی را که اینجا می آورم، از نو در خاطر زنده کنم و همّتم در این میان فرسود… پس، تنها خاطره هایم را خواهم نوشت و اگرچه این خاطره ها در برخی جاها پاره پاره و از هم گسیخته است، از هیچ ابداعی یاری نخواهم جست که به هم وصله زنم یا به هم پیوندشان ادامه ...
بنا به دلایلی که الان نمی توانم درباره جزئیات آن حرف بزنم، باید به عنوان پیشخدمت در خانهء یکی از مقامات پترزبورگ به نا آرلوف کار می کردم. او سی و پنج سال داشت و گئورگی ایوانیج صدایش می کردند. من به خاطر گرفتن انتقام از پدر آرلوف به خانه او رفته بودم. پدر او یکی از مقامات دولتی معروف بود که بزرگترین دشمن من در رسیدن به اهدافم به ادامه ...
چه طور ممکن است به خاطرات نظم بخشید؟ خوش دارم با صبر وحوصله و از آغاز شروع کنم، همچون بافنده ای در کارگاه نساجی اش، خوش دارم بگویم: «اینجا نقطه ی شروع است، و نه هیچ جای دیگری.» ولی صدها نقطه برای شروع هست چون صدها نام وجود دارد – موانزا، سرنگتی، نونگوه، مولو، ناکورو. صدها نام هست و من در بهترین حالت می توانم با انتخاب یکی از این ادامه ...
در چند میلی جنوب سوله داد، از کنار تپه ای، رودخانه سالیناس، عمیق و سبزرنگ جریان دارد و به دریاچه ای فرو می ریزد. آب آن گرم است، زیرا پیش از آنکه به دریاچه فروریزد، از روی شن های زرد و گرم و از زیر اشعه خورشید می گذرد. یک سوی رودخانه، سراشیب های زرین تپه های پیچاپیچ رو به کوه سرسخت و سنگی گابیلان کشیده شدهاست، اما آن سو ادامه ...
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این “قصه عاشقانه” من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی ادامه ...