یک روز صبح، همینکه گره گور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده بود و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبدمانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود ادامه ...
در سایهء خانه و در آفتاب کنار رودخانه و در ژای زورقها، در سایهء بیدبنان و انجیرها، سیذارتا پسر خوبروی برهمن، با دوست خود گوویندا، بار میآمد. آفتاب شانه های نزارش را تیره میساخت. و سیذارتا در غسلهای کیش پاک، در قربانیهای روحانی، خویشتن به آب میشست. سایه هائی از برابر چشمانش، در انبه زار، به هنگام بازی میگذشتند، همچنان که مادرش نغمه میسرود، و پدرش چون با اهل دانش ادامه ...
دیدار با سارا همیشه اتفاقی بود. اینجا، آنجا، همه جا… اما من او را هرگز آنقدر که باید ندیدم تابه راز تمام آنچه در اطرافش رخ می داد پی ببرم. گه گاه پیش می آمد که بخشی از حقیقت برایم آشکار میشد. اما در بسیاری از مواقع دیگر، یا زمان مانع بود، یا وجودش برایم بی اهمیت جلوه می کرد و بی توجه از کنارش می گذشتم… ■ شاید • ادامه ...
دست در دست، بی آنکه عجله به خرج دهیم، درخیابان راه می رفتیم. توتوکا به من رسم زندگی را آموخت. ومن خیلی خوشحال بودم. زیرا برادر بزرگترم دستم را گرفته بود و چیزها را به من یاد می داد. او درخارج خانه چیزها را به من یاد میداد، زیرا در خانه خودم به تنهایی با کشف مسائل تعلیم می گرفتم.، و وقتی این کار را به تنهایی می کردم مرتکب ادامه ...
پاییز شروع میشود و درختها به رنگ زرد، سرخ و ارغوانی در میآیند، گویی گرداگرد «شهرک آبگرم»را، در میان درّه ای باصفا حریفی فرا گرفته است. زنها در میان ستونهای تاسیسات حمام میکردند و بر روی فواره چشمه ها خم میشوند. این زنها نازا هستند و امید بسته اند که در این آبهای گرم زایائی بیابند. در میان مشتریان اینجا عدهء مردان خیلی کم است… ■ والس خداحافظی • ادامه ...
فکر کنم که از دکتر فیشر بیشتر از هر مرد دیگری که میشناختم بدم می آمد، درست هم آنگونه که دخترش را بیشتر از هر زن دیگری دوست داشتم. اصلا آشنایی من و این دختر چیز غریبی بود، چه رسد به ازدواج کردن. آنالوئیز و پدر میلیونرش در عمارت سفید بزرگی به سبک کلاسیک زندگی میکردند که در کنار دریاچه ورسوای ژنو قرار داشت… ■ ضیافت (دکتر فیشر ژنوی) ادامه ...
وقتی ژونا کاردا شاخه نارون را به زمین کشید، سگ های سِربِر یکجا شروع کردند به عوعو و مردم را به ترس و وحشت انداختند، چون از زمان های قدیم مردم اعتقاد داشتند که هر وقت سگها پارس کنند دنیا به آخر می رسد، و سگها تا آن موقع صدایی از خود درنیاورده بودند. حالا دیگر کسی یادش نیست که منشاء این خرافه ریشه دار یا اعتقاد استوار از کجاست… ادامه ...
وقتی یازده سالم بود، خوکم را شکستم تا به دیدن فاحشه ها بروم. خوک من یک قلّک چینی براق به رنگ استفراغ بود که از شکاف روی پشتش سکه ها را می بلعید اما آن ها را بیرون نمی داد. پدرم این قلّک یک طرفه را به این دلیل انتخاب کرده بود که باطرز فکرش جور در می آمد: پول برای نگه داشتن درست شده نه خرج کردن … ادامه ...
در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد در زمستان ۱۹۷۵، آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم. ازآن روز زمان زیادی می گذرد، اما حالا متوجه شده ام این که می گویند گذشته فراموش می شود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود ادامه ...
خدای عزیز، اسم من اسکار است. ده سال دارم. من گربه، سگ و خانه را آتش زدم (فکر میکنم که حتی ماهی قرمزها را هم کباب کردم) و این اولین نامه یی است که برایت می نویسم. چون که تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم. قبل از هر چیز بگم که من از نوشتن وحشت دارم. مگر این که مجبور باشم.چون که نوشتن دسته گل است. ادامه ...