دوستان نزدیک هنری ویلیام واین معتقد بودند که اگر نقصی در وجود این شخص باشد باید آنرا درساختمان فکری او جستجو کرد: قلبی مهربانتر از قلب او و دلی رئوفتر از دل او وجود نداشت. درست است که لرد ماونت سورن هنری ویلیام واین، جزو اشراف و طبقات درجه اول انگلستان بشمار میامد ولی شهرت وی در پرتو این مقام خانوادگی نصیب او نشد. علت واقعی این شهرت را باید ادامه ...
تسوکورو تازاکی، از ژوئیه سال دوم دانشکده تا ژانویه سال بعدش، به تنها چیز که فکر میکرد مردن بود. در همین دوره زمانی، بیست ساله شد. اما عبور از این مرز -یعنی بالغ شدن- هیچ معنی و مفهومی برایش نداشت. به نظر میرسید خودکشی، طبیعیترین و سادهترین راه حل بود. حتی حالا هم نمیدانست که چرا آن زمان، قدم آخر را برنداشته بود. برای او، عبور از مرز زندگی و ادامه ...
سالها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانوبوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعداز ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان، دهکدهء ماکوندو تنها بیست خانه کاهگلی و نئین داشت. خانهها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگهای سفید و بزرگی، شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ، میگذشت. ادامه ...
در اتاقی میخوابیدیم که زمانی سالن ورزش بود. روی کف چوبیِ لاک و الکل خوردهء سالن خطوط و دایرههایی دیده میشد که در گذشته برای مسابقات کشیده بودند. حلقههای تور بسکتبال هنوز بود، اما از خود تورها خبری نبود. دور تا دور سالن برای تماشاچیها بالکن ساخته بودند. احساس میکردم بوی تند عرق، آمیخته به بوی شیرین آدامس و عطر دختران تماشاچیِ آن زمان در مشامم مانده است. از روی ادامه ...
در یکی از شهرهای اسپانیول واقع در ساحل جزایر مدیترانه یک صومعهء بزرگ دختران تارک دنیا وجود داشت که تحت رهبری خواهر مندس، ترزا، اداره میشد و با وجود سختگیریهای زمان انقلاب، هنوز قدرت و اختیار خود را حفظ کرده بود. غالب خانهها و مراکز دختران تارک دنیا و صومعهها دردوران جنگهای انقلاب و نیروهای دوره امپراطوری ویران و نابود شد اما این جزیره بواسطه قوای انگلستان از دستبرد تجاو ادامه ...
در یک بار- بار یک فاحشهخانه، با دهلیزهای تو در تو، راهروهای تنگ، اطاقها و سالنها و گوشههایتاریک و مرطوب، دیوارهای چرب و کثیف با گچبریهای درهم و برهم پیچیده – دو مرد روبروی هم نشستهاند و مشغول صحبتند. بیرون باران میبارد، پیشبینی میشود که هوا به شدت طوفانی خواهد شد. میگویند: هرچند جزیره از شر این طوفان در امان خواهد ماند، ولی تا چندروز تیرگی هوا و ریزش رگبار، ادامه ...
پس بالاخره تکلیف چیه، ها؟ من بودم، الکس، و سه تا شَخیلم، پیت، جورجی و دیم. با اون دیمِ دیمصفت تو میلکبار کورووا نشسته بودیم و دوگوله رو به کار انداخته بودیم ببینیم توی یه شب سرد زمستونی که آسمون گرفته و سوز گداکشی داشت، ولی کلاً خشک بود، چی کار میشد کرد. میلکبار کورووا دنجکدهای بود که شیر بِ عَ لاوه میف روخت. افسوس که شاید فراموش کرده باشید ادامه ...
در روزگاران قدیم، در قرنها پیش، در شهری که سه حضار ضخیم بر گرد خود داشت، در شهر نجات که چون هدیه خداوند به زمین بود، پیرمردی تهیدست در غبار سرخ و زردرنگ یک غروب تابستان با زندگی بدرود میگوید. او آنقدر پیر و چهرهاش پرچین و چروک بود که به دیوارهای آجری زردرنگ میمانست که دورتادور شهر را مانند کمربندی سهلا در بر گرفته بودند. احمد زندگی را ترک ادامه ...
سگ خاکستریرنگی بود که یک خال در گوشهء راست پوزهاش و موهای حناییرنگ در دورِ بینیاش داشت. این، او را به تابلوی بساط سیگارفروشی نزدیک دبیرستان دوران کودکیام در نیس شبیه میکرد. آن تابلو، سیگارکِش قهاری را نشان میداد، که در زیرش نوشته بودند «سگ سیگاری»… سرش را کمی کج کرده بود و نگاه دقیق و نافذی داشت- از آن نگاههای سگهای ولگردی که در تمام مدتی که آدم از ادامه ...
هرمان برودر غلتی زد و یک چشمش را گشود. در عالم خواب و بیداری نمیتوانست تشخیص دهد کجاست، در تسیوکیف، یا در ارودی آلمانیها؟ حتی لحظهای خود را مخفی در انبار کاه در لیپک تصور کرد. این مکانها هرچند گاهی درذهن او به هم میآمیختند. میدانست در بروکلین است اما صدای فریادنازیها را میشنید. آنها سرنیزه را در کاه فرو میکردند تا او را خارج کنند و او خود را ادامه ...