من در یک روز سهشنبه در پاییز ۱۸۸۰ در سانفرانسیسکو، در خانهء پدربزرگ و مادربزرگِ مادریام، به دنیا آمدم. آنگاه که در آ« خانهء چوبین هزارتو مادرم نفسزنان زور میزد، قلب پرتپس و استخوانهای از جا در رفتهاش در کار بازکردن راهی برای بیرون آمدن من بودند. زندگی وحشیصفت محلهء چینیها در بیرون خانه در جوش و خروش بود، و دراین حال عطری فراموشنشدنی از غذاهای ناچشیدهء سرزمینهای دور را ادامه ...
نسیم تابستانی سروهای غول آسا را تکان میدهد و چینهای امواج وایلدواتر با آهگ بصخرههای پرخزهء ساحل برخورد میکنند. پروانهها در برابر آفتاب میرقصند و از تمام جهات صدا وزوز تسلی بخش زنبورهایعسل بگوش میرسد. من تنها، میان چنین صلح عمیقی، متفکر و مضطرب، نشستهام. شدت این آرامش مرا میلرزاند و آنرا غیرواقع نشان میدهد. جهان پهناور آرام است، اما آرامشی که توفانها بدنبال خویش دارد. من گوش میدهم و ادامه ...
این آنائیس نین بود که مرا به کنراد موریکان معرفی کرد. روزی از روزهای آخر سال ۱۹۳۶ موریکان را، به محل کار من در ویلا سورا آورد. نخستین برداشت من چندان خوشایند نبود. بهنظرم ملول و ملانقطی و یکدنده و خودمدار آمد. از سر و رویش فلاکت میبارید. دیروقت روز بود که وارد شد و پس از مختصری گپ زدن، برای شام خوردن، به رستوران کوچکی در خیابان اورلئان رفتیم. ادامه ...
استاد فلسفهای نزد آقای کوینر آمد و از عقل خود برای او تعریف کرد. آقای کوینر پس از کمی تامل گفت: «تو همه چیزت اسباب زحمت است: نشستنت، حرف زدنت و فکر کردنت.» استاد فلسفه عصبانی شد و گفت: «دربارهء خودم نمیخواستم چیزی بدانم بلکه دربارهء محتوای آنچه که گفتم». آقای کوینر گفت: «گفتهات محتوایی نداشت. میبینمت که کورمال کورمال راه میروی ولی آنگونه که میبینم ره بمقصد نمیبری. مبهم ادامه ...
بهزودی میمیرم و همهچیز تمام میشود. شاید ماه آینده. یعنی آوریل یا مِه. چون هنوز اول سال است، این را نشانهها به من میگویند. شاید اشتباه میکنم، شاید تا روزِ سنجانِ تعمیددهنده و حتی چهاردهم ژوئیه، روز جشن آزادی هم زنده بمانم. عیدِ عروج که نه، اما بعید نیست با آخرین نفسهایم تا عید تجلی هم دوام بیاورم. اما فکر نکنم، فکر نکنم حرفم در مورد برگزاری جشنهای امسال در ادامه ...
وقتی کلانتر همراه لوکاس بیپام دم زندان رسید درست ظهر روز یکشنبه بود، گرچه همه مردم شهر (شاید هم به دلیل اهمیت موضوع، همهی مردم شهرستان) از شب قبل باخبر شده بودند که لوکاس مرد سفیدپوستی را کشته است. او آنجا بود، انتظار میکشید. اولین کسی بود ه خودش را آنجا رسانده بود. آن طرف خیابان مقابل زندان، زیر سایبان دکان بستهی آهنگری، طوری ایستاده بود که خیال میکردی وقتگذرانی ادامه ...
عطر گیرای گل سرخ در اتاق کار پیچیده بود. نسیم ملایم تابستان سر و شاخ درختان باغ را تکان میداد و از پنجرههای باز رایحهء فرحبخش یاس بنفش و سایر گلهای زیبا به درون اتاق میرسید. لرد هانری وتون در گوشه اتاق در روی نیمکت راحت روی نازبالشهائی که از چرم ایرانی پوشیده شده بود، دراز کشیده و برحسب عادت پشت سر هم سیگار میکشید و از خلال پنجره چشمش ادامه ...
پدرم، آندره پترویچ گرنیوف، که به هنگام جوانیاش تحت فرماندهی کنت مونیش خدمت کرده بود، به سال هزار و هفتصد و اندی با درجه سرگردی از ارتش کناره گرفت. و پس از آن، برای همیشه در ملک شخصیاش در استان سیمبرسک روزگار میگذراند، و همانجا بود که با آودوتیا-واسیلیونا، دختر خرده مالکی شهرستانی، ازدواج کرد. پدر و مادرم صاحب نه فرزند شدند، ولی برادران و خواهرانم، همگی در سنین کودکی ادامه ...
چندین یارد از زمین شنی و خاکی که در زیر آن نقب میزدند یکدفعه شکاف برداشت و خاکها در دهنه نقب فرو ریخت. تایتای والدن از فروریختن قسمتی از نقب چنان عصبانی شد که در همانجا در حالیکه تا زانو در خاک قرمزرنگ فرورفته بود و کلنگ بدست داشت ایستاد و بزمین و زمان لعن و نفرین فرستاد. پسرها میخواستند دست از کار بکشند، زیرا پاسی از ظهر گذشته بود ادامه ...
دوساعت پیش از بالاآمدن آفتاب حرکت کردند، و در اول کار احتیاج نداشتند یخ را در ترعه بشکنند زیرا که پیشتر از آنها قایق رفته بود. در هر قایق، در تاریکی، به طوریکه او را نمیشد دید، اما صدایش شنیده میشد تیربان در عقب ایستاده بود و پاروی بلندش را در دست داشت. تیرانداز روی چهارپایه تیراندازی که بر سر یک جعبه، که محتوی ناهار او و فشنگ بود نشسته ادامه ...