آدمکشی در نظر «راون» کار مهمی نبود. تنها یک شغل تازه بود. فقط باید مواظب خودش میشد. باید مغزش را به کار میانداخت. مساله نفرت و کینه نبود. سفیر را فقط یک بار دیده بود، هنگامی که پیرمرد، با ژولیده، از قطعه زمینی که تازه در آن چند خانه ساخته بودند، میان درختهای چراغانی شده جشن میلاد مسیح، سرازیر شده بود، او را به راون نشان داده بودند. پیرمردی بود ادامه ...
انتونیو-در حقیقت نمیدانم سبب اندوه من چیست. ولی این غم مرا آزاد میدهد. شما میگوئید باعث آزار شما هم هست ولی باید بدانم که چگونه دچار آن شدم و گرفتارش گشتم و سرچشمهء آن چیست و از چه به وجود آمده، این اندوه چنان عقل را از کف من ربوده است که در مورد شناسائی وجود خویش حیران شده ام. سالارینو- ضمیر تو در روی همان اقیانوسی در تلاطم است ادامه ...
به هنگام بازگشت، در راهبندان کالسکههایی که از کنار دریاچه برمیگشتند، کالسکهء درباز ناچار شد که با قدمهای انسانی حرکت کند. حتی لحظهای ازدحام چنان بود که ناگزیر به توقف شد. در آسمان ماه اکتبر که به رنگ خاکستری روشن بود و در کرانههای افق با رگههای نازک ابر خطخطی میشد، آفتاب غروب میکرد. واپسین پرتوی که از بلندیهای دوردست آبشار فرود میآمد در امتداد سنگفرش جاری میشد و رشتهء ادامه ...
نمیدانم آیا میتوانم، به احساس مجهولی که ملال و در عین حال لطفش مرا آزار میدهد، نام زیبا و باشکوه غم را بدهم؟ این احساس آنقدر کامل و خودپسندانه است که من از داشتن آن تقریبا شرمنده هستم. در صورتیکه غم همیشه در نظرم بزرگ و افتخارآمیز بوده است. من غم را نمیشناختم ولی با اضطراب و افسوس و گاهی هم با پشیمانی آشنا بودم. امروز چیزی عصبانیکننده، هیجانآور و ادامه ...
از اوائل ماه دسامبر ۱۶۸۹ تا پایان ژانویه ۱۶۹۰ باد سرد زمستانی بیسابقهای بر سراسر اروپا مخصوصا بر انگلستان وزیدن گرفت. زمستان مصیبتبار آنسال، به عنوان سردترین زمستانها در حاشیه انجیل خانوادههای فقیر انگلستان یادداشت شد. استحکام کاغذهای قدیمی«پادشمن» که بر روی آن آمار ادارات انگلستان ثبت میشد، امکان میدهد که امروز اسامی کسانی را که در آن سال وحشتزا از سوز سرما خشک شدهاند، در ادارات محل بررسی نمائیم. ادامه ...
در نیرویشان هیچ شادی سهمگینی وجود نداشت. آن جسمهای بیخوابی کشیده، پس از روزها و شبها کار، نیرو از دست داده بودند، میلنگیدند و از رمق افتاده بودند. زمینی که بعضی برآن نشسته بودند و بعضی برآن خوابیده بودند را تحت سیطره داشتند. بر همهجا چیره بودند جز بر داغی دریایی رطوبت آلوده، ایستا و کورکننده. انسان ارادهاش را تحمیل کرده بود. دستان و ماشینآلات زمین را دگرگون نموده بودند، ادامه ...
پائولو آن شب نیز حاضر میشد تا از خانه خارج شود. مادرش در اتاق خود، که مجاور اتاق او بود میشنید که او دزدکی در حال حرکت است. شاید منتظر این بود که مادر چراغ را خاموش کند و به رختخواب برود تا او بتواند با خیال راحت خانه را تکر کند. مادر چراغ را خاموش کرد، ولی به رختخواب نرفت، پشت در نشسته بود. دستهای خود را که شبیه ادامه ...
بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهائی خود شد: تپههای شنی، اقیانوس، هزاران پرندهء مرد در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوانبندی یک نهنگ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیرههای «گوانو» در سفیدی با آسمان همچشمی میکردند. قهوهخانه روی پایههای چوبی، میان ماسهزار، بنا شده بود. جاده از صدمتری میگذشت: صدای آن ادامه ...
کالسکهء کوچک نسبتا قشنگی از میان در بزرگ میهمانسرای شهری دورافتاده وارد شد. از آن نوع کالسکههایی بود که معمولا مورد استفادهء مجردها قرار میگیرد – سرهنگهای بازنشسته، سروانها، ملاکینی که صدتا یا در این حدود رعیت دارند- در واقع کسانی که اعیان میانحال نامیده میشوند. سرنشین این کالسکه جنتلمنی بود که مطمئنا به زیبایی آدونیس نبود، ولی ظاهرش چندان نامقبول هم نبود. نه خیلی چاق بود، نه لاغر. نه ادامه ...
ایلیا ایلیچ ابلوموف، یک روز صبح در آپارتمان خود واقع در یکی از عمارتهای بزرگ خیابان گاراخووایا، که شمار ساکنان آن از جمعیت یک شهر مرکز ناحیه چیزی کم نداشت روی تخت در بستر خود آرمیده بود. مردی بود سی و دو سه ساله و میانبالا، که چشمان خاکستری تیره و صورت ظاهر مطبوعی داشت، اما هیچ اثری از اندیشهای مشخص و تمرکز حواس در سیمایش پیدا نبود. اندیشه همچون ادامه ...