کِی بوددر بچگی که اول بار چیزهایی راجع به صید قزل آلا در آمریکا شنیدم؟ از که؟ گمانم از پدرخوانده ای، کسی. تابستان ١٩۴٢. پیرمردِ مست از قزل آلا برایم میگفت. وقتی قادر به حرف زدن بود، جوری قزل آلا را وصف میکرد که انگار از یک فلز گرانبها و هوشمند حرف میزند. نقره ای صفتی نیست که احساس مرا، وقتی او برایم از صید قزل آلا میگفت، به درستی ادامه ...
کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که ۶۰۰۰متر ارتفاع دارد و می گویند بلندترین کوه آفریقاست. قله شرقی آن در ماسایی “نگاجه نگایی” یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است. مردگفت: “خوبیش اینه که درد نداره.آدم از همین موضوع می فهمه که شروع شده.” …”جدی میگی؟”…”آره..با وجود این، ادامه ...
حوادث شگفتی که می خواهم بازگو کنم تابستان گذشته در «فونتامارا» به وقوع پیوست. من این نام را به دهکدهء قدیمی و گمنام کشاورزانی فقیر داده ام که نزدیک «مارسیکا» در شمال ناحیه ای موسوم به «دریاچهء فوچینو»، در دره ای درفاصلهء میان سلسله کوهها و تپه ها واقع شده است. من بعدا دریافتم که این اسم،گاهی، با جزئی تغییراتی، به شهرهای دیگر جنوب ایتالیا اطلاق میشود. موضوع مهمتر اینکه ادامه ...
اینبار دیگه خوب دیده بودش! زن از انتهای سالن گذشت، با حیرت به او خیره شد، و در سایهء آشپزخانه ناپدید شد. اُدیل وِرسینی لحظه ای تردید کرد: بهتر بود تعقیبش کند یا دمش را روی کولش بگذارد و هرچه سریع تر آپارتمان را ترک کند؟ این غریبه ای که وارد خانه اش شده بود کیست؟ این اقلا سومین بار بود…آخرین بار به قدری گذرا بود که ادیل فکر کرد ادامه ...
اگر واقعا میخواهید در این مورد چیزی بشنوید لابد اولین چیزی که می خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت بارم چطور گذشت و پدرم و مادرم پیش از من چه کار می کردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد “داوید کاپرفیلد” می اندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوع ها بشوم،چون که اولا حوصلهاش را ندارم ادامه ...
مادرم امروز مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرامی به این مضمون از خانه سالمندان دریافت داشته ام! «مادر،درگذشت.تدفین فردا.همدردی عمیق». از تلگرام چیزی دستگیرم نشد. شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده باشد. نوانخانه پیران در «مارنگو» هشتادکیلومتری الجزیره است. ساعت دو سوار اتوبوس خواهم شد و بعد از ظهر به آنجا خواهم رسید. به این ترتیب می توانم شب را در کنار جاده بیدار بمانم و فردا عصر مراجعت ادامه ...
هر روز در فضای شهرک کارگری که دود و غبار، آسمان آن را پوشانده بود، صدای سوت کارخانه ای می غرید و در پی آن مردانی غم زده با بدنی خسته و رنجور از کار و تلاش روز قبل به سرعت از خانه های کوچک خاکستری رنگ خود مانند سوسک هایی وحشت زده بیرون می دویدند و درآن هوای سرد سحرگاه، از کوچه های تنگ و باریک شهرک به سوی ادامه ...
اسحاق مکازلین، عمو اسو، که حالا سنش متجاوز از هفتاد و نزدیک به هشتاد بود و بیش از این را دیگر قبول نداشت، بیوه مردی بود و عموی نیمی از مردم ولایت بود و پدر هیچکس نبود. و این چیزی نبود که خودش در آن دستی داشته باشد یا اینکه آن را دیده باشد. کار، کار نوه عمه اش مکازلین ادموندز بود. این نوه عمه با اینکه نسبت به خانواده ادامه ...
آقای جوزف گیبن رات، مباشر و دلال، هیچگونه ویژگی خاص یا امتیازی که او را از دیگر همشهریانش متمایز کند نداشت، او هم مانند دیگران از بدنی سالم و تنومند برخوردار بود و استعداد نسبتا خوبی در رابطه با کارش داشت. علاقه و احترام خاصی برای پول قائل بود، خانه کوچک شخصی با یک باغ و یک آرامگاه خانوادگی در گورستان، اگرچه وابستگی مختصری به کلیسا داشت با اینحال کم ادامه ...
آورده اند که در اواسط ماه مارس شاهراهی که از شهر جاوید رم به شهر کوچک وزیبای کاپوا میرود، بار دیگر بر روی مسافران گشوده شد. اما این سخن بدان معنا نیست که عبور و مرور در این شاهراه در دم به وضع عادی بازگشت. زیرا، طی چهار سال گذشته هیچ یک از راه های جمهوری آن امنیت و تردّدی را که از راههای روم انتظار میرفت به خود ندیده ادامه ...