پس از دو هفته برگشته ام. آشنایان ما الان سه روز است که در رولتنبورگ سکونت گزیده اند. خیال می کردم مرا مانند مسیح انتظار می کشند، ولی اشتباه می کردم. ژنرال که رفتاری بس آسوده و فارغ داشت با من با فخر صحبت می کرد و مرا نزد خواهرش فرستاد. پیدا بود که عاقبت موفق شده اند، پول قرض کنند و نیز به نظرم آمد که ژنرال از نگاه ادامه ...
انقلاب فرانسه بشدت خود رسیده بود و در اواخر سال ۱۷۹۳ با دخالت دول اروپا انقلاب فرانسه رنگ جهانی به خود گرف و در آخرین روزهای ماه مه ۱۷۹۳ یکی از هنگهای پاریس که از راه جنگل سانتراز بروتانی آمده بود و در ناحیه آستیلی در جنگل در هم سودره به جستجو افتاده بود تا ردپای دشمن را پیدا کند، آنها بیش از سیصد نفر نبودند زیرا نفرات هنگ بر ادامه ...
سال ۱۷۷۵ میلادی بهترین روزگار و بدترین روزگار بود، دوران دانش، ایمان، روشنایی بود، و درعین حال زمان نادانی، سیاهی و نومیدی. پادشاهی با چانه بزرگ و ملکه زشتی بر تخت سلطنت انگلستان قرار داشتند و پادشاهی با اندامی درشت و ملکه ای زیبا بر فرانسه حکومت می راندند. در هر دو کشور بزرگان قوم بر این عقیده بودند که موقعیتشان تا ابد ثابت و پابرجا خواهد بود. فرانسه بطور ادامه ...
عو عو عو… عو…و… و… عوعو. آخ نگاهم کنید، دارم می میرم. پای این درگاهی کولاک برایم مرثیه می خواند و من همراهش زوزه می کشم. کارم تمام است. آن بی پدری که کلاه سفید چرکی به سر داشت، آب جوش ریخته و پهلوی چپم را سوزانده. آشپز ناهارخوری ادارهء شورای اقتصاد ملی را می گویم. خوک کثیف! مثلا به اش می گویند پرولتر! خدایا، چقدر درد می کند! آب ادامه ...
سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود. خواب دیده بود که از جنگلی از درختان عظیم انجیر می گذشت که باران ریزی برآن می بارید. این روءیا لحظه ای خوشحالش کرد و وقتی بیدار شد حس کرد پوشیده از فضلهء پرندگان جنگل است. پلاسیدا لنرو، مادر سانتیاگو ناصر، بیست و هفت سال بعد که ادامه ...
سرم ورم کرده، از بس که صدها طرح بزرگ در آن می پرورانم و باز هم طرح های جدیدی به ذهن ام هجوم می آورد. شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم، اما -اصلا- فکر نکردن امری است محال -دردرونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش از آنی که بتوانم آن ها را تشخیص بدهم و بررسی شان کنم، چیزهای جدید دیگری به ذهنم ادامه ...
من ناچیز که امروز قلم به دست گرفته ام تا رفتار و کردار ترا به نگارش درآورم، در روز نخستین دیدارمان، یک گدای زشت و حقیر بودم. – پدر فرانسوآ آیا تو آن روز را به یاد داری؟ – زشت و حقیر بودم و از پشت گردن تا ابروهایم پر از مو، صورتم پر از ریش و پشم و نگاهم ترسیده و وحشت زده بود. به جای سخن گفتن بسان ادامه ...
این خاطرات، داستان اقدامی جسورانه است، نه گزارشی بدبینانه از آدمها و مکان ها، لااقل قرار نیست باشد. گزارشی ست از دو زندگی که روزها و ماه ها به طور موازی با هم سفر کردند و رویایی مشترک داشتند. آدم می تواند ماه های عمر خود را صرف پرسه زدن در بلندی های زیبای روح کند و یا به ظرفی غذا بیندیشد. اگر انسان ماجراجویی پیشه کند، بی تردید، تجربه ادامه ...
به رغم آفتاب درخشان آن شنبه صبح و بر خلاف تمام هفته که سرما را با یک کاپشن می شد تحمل کرد، و همه امیدوار بودند آن تعطیلات آخر هفته مهم – زمان برگزاری مسابقه دانشگاه یِل – نیز همین طور باشد، هوا آن قدر سرد شده بود که پوشیدنِ پالتو لازم بود. از بیست و اندی مرد جوان که در ایستگاه منتظر رسیدن دوست دخترشان با قطار ساعت ده ادامه ...
سال ها پیش، موقعی که دیگر داشتم پا به سن بلوغ می گذاشتم، دیروقت از میدان پیرامید می گذشتم تا به کنکورد بروم که یک هو اتومبیلی از تاریکی بیرون آمد. اول خیال کردم از بغلم رد می شود. ولی بعد، درد شدیدی از قوزک پا تا زانویم احساس کردم. افتادم روی پیاده رو. ولی توانستم بلند شوم. اتومبیل از مسیرش خارج شده و با سر و صدای خردشدن شیشه ادامه ...