پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب غیرایرانی’

شواهد بسیار وجود دارد که کوچه مدق از جمله تحفه‌های زمان‌های پیشین بوده و روزی همچون گوهری تابان بر تارک “قاهره” سرفراز می‌درخشیده است. از کدام “قاهره” می‌گویم؟… قاهره فاطمیان؟…ممالیک؟… سلاطین؟ خدا می‌داند و باستان‌شناسان، اما به هر حال اثری است، و اثری نفیس… و چرا که نباشد؟ با کف سنگفرشی که مستقیما به “صنادقیه” سرازیر می‌شود، با آن پیچ تاریخی و قهوه‌خانهء معروفش کرشه که دیوارهایش را مرور زمان   ادامه ...

انتشارات فرهنگ و اندیشه کتاب غیرایرانی محمدرضا مرعشی‌پور (مترجم) نجیب محفوظ

امروز اولین بار بود که فِهمِل با او تندی کرد، دقیق‌تر بگوییم: کار تقریبا به خشونت کشید. حدود ساعت یازده و نیم بود که تلفن کرد و همان لحن صدایش برای حکایت از چیزی ناخوشایند کافی بود. این ارتعاشات برای او نامانوس بود، و درست به این دلیل که کلمات درست ادا می‌شد، لحظن صدا او را به وحشت انداخت: تمام آن نزادکت و آدابدانی در این صدا تا حد   ادامه ...

کتاب غیرایرانی کیکاووس جهانداری (مترجم) نشر ماهی هاینریش بل

از پشت پرده بوته‌هایی که چشمه را در بر گرفته بود، پاپای آب نوشیدن مرد را نظاره می‌کرد. کوره راه باریکی از جاده به چشمه می‌رسید. پاپای دیده بودش که -بلندبالا و تکیده و سربرهنه، با شلوار خاکستری مندرس و نیم تنهء راه راهی روی بازویش – از کوره راه بیرون آمده و کنار چشمه زانو زده است. چشمه پای درخت راشی از زمین می‌جوشید و روی بستری از ماسهء   ادامه ...

انتشارات نیلوفر فرهاد غبرایی (مترجم) کتاب غیرایرانی ویلیام فاکنر

ساعت هشت صبح بود، افسرها، کارمندان و مسافران معمولا به دنبال شبی داغ و خفقان‌آور، تنی به آب می‌زدند و سپس راهیِ کلاه‌فرنگی می‌شدند تا چای یا قهوه بنوشند. ایوان آندره‌ئیچ لائِفسکی، جوانی بیست و هشت ساله، لاغراندام و بلوند، دمپایی به پا و کلاه کارمندان وزارت دارایی به سر، هنگامی که پایین آمد تا به کنار ساحل برود، با آشنایان زیادی برخورد کرد و در این میان دوستش، ساموئیلنکو،   ادامه ...

آنتون چخوف احمد گلشیری (مترجم) انتشارات نگاه کتاب غیرایرانی

اولین باری که با فراچسکو مینلّی اشنا شدم در شهر رم بود، بیستم اکتبر هزار و نهصد و چهل و یک. من در آن زمان داشتم پایان‌نامهء لیسانسم را می‌نوشتم و پدرم یک سالی بود که در اثر آب مروارید داشت کور می‌شد. در یکی از ساختمان‌های نوساز محلهء فلامینیو در کنار رودخانه زندگی می‌کردیم، اندکی پس از مرگ مادرم در آن‌جا ساکن شده بودیم. من تنها فرزند آن‌ها بودم،   ادامه ...

آلبا د سس‌پدس انتشارات آگاه بهمن فرزانه (مترجم) کتاب غیرایرانی

در یک روز یکشنبهء ماه نوامبر ۱۸۹- به خانه ما آمد. هنوز می‌گویم «خانه ما» هرچند که دیگر مال ما نیست، نزدیک به پانزده سال است که ترکش کرده‌ایم و بدون شک هرگز آنجا بر نمی‌گردیم. در ساختمان مدرسهء سنت آگات می‌نشستیم. پدرم آنجا هم دورهء «متوسطه» را اداره می‌کرد و هم دورهء «عالی» را که دانش‌آموزان آن را برای گرفتن گواهی آموزگاری پشت سر می‌گذاشتند. من هم به پیروی   ادامه ...

آلن فورنیه کتاب غیرایرانی مهدی سحابی (مترجم) نشر مرکز

جشن در کوی مگارا، کنار شهر کارتاژ، در باغستانهای هامیلکار به پا بود. سربازانی که در سیسیل به فرمان هامیلکار بودند، برگزاری سالروز نبر اریکس را سوری بزرگ می‌آراستند و، از آنجا که خانه خدا غایب بود و شمارهء ایشان زیاد، به کام دل می‌خوردند و می‌نوشیدند. فرماندهان، نیم‌موزه‌های برنزی به پا، در خیابان وسط باغ، درون خیمه‌ای ارغوانی با شرابهء زرین، که از دیوار آخورگاهها تا نخستین ایوان کاخ   ادامه ...

احمد سمیعی (مترجم) انتشارات خوارزمی کتاب غیرایرانی گوستاو فلوبر

همه چیز با یک رویا شروع شد. کوه‌های بلند… عمارتی که بر تخته سنگ‌ها بنا شده بود، عمارتی سرخ، سرخ کم‌رنگ، به سرخی خورشید در حال غروب، پایین‌تر، لاشه سگ‌هایی که در میان ابری از انبوه مگس‌ها داشتند می‌پوسیدند… باد مرا خم می‌کرد. در خواب روی دو پایم ایستاده بودم، اما حس می‌کردم بلندترم، بلندتر از خودم، برفراز بدنی نسبتا باریک و خشک، به ظرافت و خشکی بال پروانه. هم   ادامه ...

اریک امانوئل اشمیت انتشارات عطایی کتاب غیرایرانی مرتضی ثاقب‌فر (مترجم)

اولین بار که «بومون» با درد خویش آشنا شد، در حدود ساعت سه و بیست دقیقه بعد از نیمه‌شب و در رختخواب بود. روی تشک بسختی غلت زد و حس کرد که شمد و پتو ضمن چرخیدن بدن او کشیده میشود ولی بطرز ناجوری مقاومت میکند. انگار دستی نامرئی این پارچه‌ها را دور تنه و لگن بی حرکت او پیچیده بود. «بومون» پس از چند دقیقه، یا چند ثانیه، همانطور   ادامه ...

انتشارات جوانه ژان ماری گوستاو لوکلزیو کتاب غیرایرانی م. ر. حریری (مترجم)

توی دفترم نشسته بودم، مهلت اجاره تمام شده بود و مک کلوی داشت حکم تخلیه می‌گرفت. اتاق مثل جهنم داغ بود و کولر هم کار نمی‌کرد. یک مگس داشت روی میزم راه می‌رفت. با کف دستم لهش کردم. داشتم دستم را با شلوارم پاک می‌کردم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم: «بله» صدایی زنانه پرسید: «شما سلین می‌خونید؟» مدت‌ها بود که تنها بودم. سال‌ها. گفتم: «سلین، اوم…»   ادامه ...

پیمان خاکسار (مترجم) چارلز بوکفسکی کتاب غیرایرانی نشر چشمه