اورانیا. والدین چنان که باید مایهء خشنودی او را فراهم نساختند. نام او یادآور ستارهء اقبال، مواد کانی و هرچیز دیگری بود، ولی یادآور زنی بلندقامت، با حرکات ظریف صورت، پوست کشیده، و چشمهای مختصر اندوهگین درشت و سیاه را که در آینه مینگریست، نمیشد. نام اورانیا! چه انتخاب عجولانهای. خوشبختانه، با خانم کابرال، دوشیزه کابرال، اوری، یا دکتر کابرال از وی یاد میکردند. تا جایی که یاد میآورد از ادامه ...
در اوایل شامگاه یک روز پاییزی، خیابان پایین غرق در نور زرد بود و نشان از ضفا و صمیمیت داشت. مردم خود را برای زمستان آماده کرده بودند. اتاق هنوز تاریک بود، اما چیزی وجود نداشت که مایهء ناراحتی فرانسیس شود. هنوز مانند تابستان احساس راحتی میکرد و مثل یک کودکی که تازه راه رفتن را یاد گرفته، شاد بود. دلیل این همه سبکی و نشاط روحی وی، تلگرافی ادامه ...
به دنبال مکان آرامی بودم که در ان بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وستچستر به آنجا رفتم تا با شهر آشنا شوم. پنجاه و شش سال بود که به بروکلین پا نگذاشته بودم و آن را کاملا از یاد برده بودم. وقتی پدر و مادرم از آنجا رفته بودند سه سال بیشتر نداشتم، با وجود این دیدم به طور غریزی به محلهء سابقمان برگشتهام، ادامه ...
آگهی را در روزنامه میخوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمیآید. میخوانی و باز میخوانی. گویی خطاب به هیچکس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافهء ارزان کثیف سفارش دادهای میریزد. بار دیگر میخوانیش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، باانظباط. تسلط کامل بر زبان فرانسهء محاورهای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد مقدم است… ادامه ...
من دو دوست دارم، یک دوست خوب و یک دوست بد. و البته برادرم هم هست. شاید او مثل من خونگرم و صمیمی نباشد، ولی خوب است. در مدتی که برادرم نیست، من از آپارتمانش استفاده میکنم. آپارتمان دلنشینی است. برادر من نسبتا پولدار است. خدا عالم است برای امرار معاش چه کار میکند. من به این موضوع توجه چندانی نکردهام. چیزی میخرد یا میفروشد و حالا به سفر رفته ادامه ...
یک کلاه شکاری سبزرنگ سری را که بیشتر به یک بادکنک حجیم شباهت داشت، میفشرد. روگوشیهای سبز پر بود از گوشهایی بزرگ و موهایی اصلاحنشده و کُرک زبری در گوشها رشد کرده و از هر دو طرف زده بود بیرون، درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمان چشمک بزند. لبهای پر و به هم فشردهاش از زیر سبیل انبوه و سیاهش توی چشم میزد، چین گوشهی لبهایش پر ادامه ...
خون همه جا را فرا گرفته بود و او داشت بسمت آن دختر میآمد. کیسی، دختر کوچک رئیس جمهور جیغ کشید و ازاتاق خواب بیرون دوید. مردی که ما سک مخصوص اسکی بصورت داشت پرید دنبال او و گفت: «برگرد بیا اینجا!» کیسی در حالی که لباس خوابش به پرواز درآمده بود بطرف انتهای راهرو دوید و همچنان که بواسطه انقباضات ماهیچهای، قفسه سینهاش به بالا و پائین میرفت نفسش ادامه ...
ماروخا پیش از اینکه سوار بر اتومبیل شود، از فراز شانه، نگاهی به عقب انداخت تا مطمئن شود کسی او را تعقیب نمیکند. ساعت نوزده و پنج دقیقه به وقت بوگوتا بود. هوا از یک ساعت پیش تاریک شده و پارک ملی فاقد روشنایی مناسب بود. درختان بیبرگ، همچون ارواح، در آسمان تیره و اندوهبار، به نظر میرسیدند، ولی حالت تهدیدآمیز نداشتند. علیرغم موقعیت مناسب اجتماعی، روی صندلی پشت سر ادامه ...
کاسل، از بیش از سی سال پیش، که به عنوان کارمندی جوان به دستگاه پیوسته بود، ناهار خود را در میخانهای پشت خیابان سینت جیمز، نه چندان دور از اداره، صرف میکرد. وقتی از او میپرسیدند چرا آنجا ناهار میخورد، به کیفیت عالی سوسیسها اشاره میکرد، شاید آبجوی دیگری را بر آبجوی واتنی ترجیح میداد، اما کیفیت سوسیسها آن را جبران میکرد. همیشه آماده بود تا راجع به اعمال خود، ادامه ...
با یک عده آسمونجل دیگر به دام پلیس افتادم. تو زیرزمین تاریکی حبسمان کرده بودند. نه کتک خورده بودم و نه چاقوی جلدداری را که عادت داشتم همیشه همراهم باشد، ازم گرفته بودند. بعد از سه روز و سه شب آلمانها تحویلمان گرفتند. حالا … حالا دیگر وضع بهتر بود. دستکم از آن زیرزمین نمور و موشهایش راحت شده بودیم. دلم میخواست از خوشحالی بزنم زیر آواز، ولی ساکت بودم ادامه ...