پنج سطر

از هر کتاب

بایگانی برای ‘کتاب غیرایرانی’

دریا آرام بود. موج‌های کوتاه و شفاف، لابلای شنهای درخشان گمی می‌شدند و حباب‌هایی سبک به جا می‌گذاشتند. در دوردست، موج‌های کف‌الود سفید، در هم می‌آمیخت و به سوی خلیج کوچک پورتت می‌آمد. پسری سیزده‌ساله روی تخته‌سنگی دراز کشیده بود و با چشمان نیمه‌باز، بازیگری‌های آب را تماشا می‌کرد. در برابرش جویباری شفاف از دل سنگ بیرون می‌تراوید و برکه کوچکی را بوجود می‌آورد که در آن خزه‌ها به آرامی   ادامه ...

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دل‌آرا قهرمان (مترجم) ژرژ فون ویلیه کتاب غیرایرانی

در موقع خالی کردن محمولات کشتی بزرگ اقیانوس‌پیمائی که در ماه مارس سال ۱۹۱۲ در بندر ناپل لنگر انداخته بود واقعه‌ای بس تعجب‌آور اتفاق افتاد. روزنامه‌های آنزمان اخبار خیالی جالب توجهی راجع بواقعه‌ی مزبور انتشار دادند. من و دیگر مسافرین کشتی نمیتوانستیم شاهدی برای علت وقوع آن پیش‌آمد نادر و عجیب باشیم، زیرا حادثه ذکر شده در شب و مه و تاریکی و در حالیکه کشتی ذغال بارگیری می‌کرد واقع   ادامه ...

اشتفان تسوایگ رحمت الهی (مترجم) سازمان کتابهای جیبی کتاب غیرایرانی

شب کریسمس سال ۱۸۶۳ در آسمان شهر «کونکورد» در ایالت ماساچوست، هیچ ستاره‌ای چشمک نمی‌زد. درواقع ابرهای خاکستری کبودرنگی سراسر آسمان را پوشانیده بود. هوا رایحهء برف و بوی چوب سوخته می‌داد. سربازان از جنگ برگشته یقه‌های رنگ و رو رفتهء اونیفورمهای نظامیِ آبی‌رنگ خود را برگردانیده و در خیابانهای پرل و لای به دشواری حرکت می‌کردند. برخی از آنها، در حالی‌که باد سردی که می‌وزید برروی صورتشان می‌کوفت، لنگان   ادامه ...

امیرمحمود فخرداعی (مترجم) کتاب غیرایرانی لوییزا می الکات نشر صفی‌علیشاه

شانس بیوه‌مرد را با بیوه‌زن روبه‌رو کرد. یا شاید هم شانس در این بین نقشی نداشت، چرا که این داستان با روان آدمی سروکار دارد. گیریم هر طور که باشد، بیوه‌زن آنجا بود وقنی که بیوه‌مرد، بدون اینکه بیفتد، سکندری خورد. مرد در کنار زن ایسناد. کفش نمره ده در کنار کفش نمره هشت. بیوه‌مرد و بیوه‌زن درست رو به روی بساط یک زن دهاتی به هم برخوردند: مقداری قارچ   ادامه ...

آرش طهماسبی (مترجم) باشگاه ادبیات کتاب غیرایرانی گونتر گراس

یک روز، زندگی هست. مردی مثلا، در سلامت کامل، نه حتی پیر، بی هیچ سابقه‌ای از بیماری. همه چیز همان طور است که بود، همان‌طور که خواهد بود. هر روزش را می‌گذراند، سرش به کار خودش است و رویایش منحصر به همان زندگی‌ست که پیش رو دارد. و بعد، ناگهان، مرگ از راه می‌رسد. آدمی آه کوچکی سر می‌دهد، فرو می‌رود توی صندلی‌اش، و مرگ ظاهر می‌شود. یک‌بارگیِ آن‌جایی برای   ادامه ...

بابک تبرایی (مترجم) پل استر کتاب غیرایرانی نشر افق

لندن، دورهء اجلاسیهء عدالتخانهء عظمی، پس از تعطیلات حضرت میکائیل، بتازگی شروع شده و قاضی‌القضات در «لینکلنزاین هال» بقضا نشسته است. هوای ماه نوامبر سخت طوفانی است. کوچه‌ها و خیابان‌ها را طوری گل و شل فرا گرفته است که گوئی سیلابهای نخستین اخیرا از روی زمین واپس نشسته‌اند و عجب نخواهد بود که آدم با «مگالوسوروس»ی، بطول در حدود چهل پا، که همچون مارمولک فیل مانندی بسنگینی از «هوبورن هیل»   ادامه ...

ابراهیم یونسی (مترجم) انتشارات امیرکبیر چارلز دیکنز کتاب غیرایرانی

تا ساعت ده و سه ربع، همه چیز بپایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعین آن در هم شکسته شده بودند، و جنگ خاتمه پذیرفته بود. دولت مهاجرم دربارهء این نبرد نیز خود را مانند نبردهای بزرگ دیگری که برعهده گرفته بود آماده کرده بود. در بامداد این روز یکشنبه که قصبه بتصرف قوای مهاجم درآمد، پستچی و پاسبان د ر قایق آقای کورل که دکاندار محبوب قصبه بود،   ادامه ...

پرویز داریوش (مترجم) جان اشتاین بک سازمان کتابهای جیبی کتاب غیرایرانی

در شهر قدیمی “لندن”، در یکروز پائیز واقعی وو در ربع دوم قرن شانزدهم، در خانوادهء بینوائی بنام “کانتی” پسری به دنیا آمد که پد و مادرش این فرزند را نمی‌خواستند. درست در همانروز، در خانواده یک ثروتمند انگلیسی بنام “تودور” نوزادی متولد شد که پدر و مادرش با تمام وجود خواهان فرزندی بودند. تمام مردم انگلستان هم خواهان آن نوزاد بودند. مدتها بود که مردم در انتظار تولدش بودند   ادامه ...

انتشارات زرین داریوش شاهین (مترجم) کتاب غیرایرانی مارک تواین

اُوه پنجاه و نه سال دارد. اتومبیلش ساب است. با انگشت اشاره طوری به کسانی اشاره می‌کند که ازشان خوشش نمی‌آید که انگار آن‌ها دزد هستند و انگشت اشاره اُوه چراغ‌قوه پلیس! جلوی پیشخان مغازه‌ای ایستاده که صاحبان اتومبیل‌های ژاپنی می‌آیند تا کابل‌های سفیدرنگ بخرند. اُوه مدتی کمک‌فروشنده را نگاه می‌کند. سپس جعبه نه‌چندان بزرگ و سفید را جلوی صورتش تکان می‌دهد. می‌پرسد: «خوب! ببینم، این یکی از همون اوپَد   ادامه ...

فردریک بکمن فرناز تیمورازف (مترجم) کتاب غیرایرانی نشر نون

حدود بیست سال پیش، شبی از شبها که خانوادهء پراولاد ما درگیر بیماری اُریّون بود، خواهر کوچکم، فرنی، را با گهواره و ساز و برگش به اتاق ظاهرا عاری از میکرب من و برادر بزرگترم سیمور منتقل کردند. من پانزده سال داشتم و سیمور هفده سال. حوالی ساعت دو بعد از نیمه‌شب بود که به صدای گریهء هم‌اتاقی تازه‌وارد از خواب پریدم. چند دقیقه‌ای تاقباز و بی حرکت ماندم و   ادامه ...

انتشارات نیلوفر جی. دی. سلینجر شیرین تعاونی (مترجم) کتاب غیرایرانی