من الان هفتاد و هشت سال از عمرم گذشته و دیگر خلی پیر شدهام که بخواهم به خودم دروغ بگویم، و همین خونسرد ماندنم در برابر حقیقت باعث شده که دچار شک و تردید شوم. این موضوع شباهت زیادی به یک دروغ پنهانی دارد. بهرحال دلیلی وجود ندارد که من بخواهم چیزی را کتمان کنم یا طور دیگری جلوه بدهم. من بهیچوجه ادعا ندارم که نسبت به شناخت حقیقت آدم ادامه ...
درررررییییییییننننگ! ساعت شماطهدار در اتاق تاریک و خاموش به صدا درآمد. فنر تختخواب جیرجیر کرد. صدای تنگهحوصلهء زنی بلند شد: -بیگر، خفهش کن! غرولند اعتراضآ»یزی با طنین فلزی شماطه در هم آمیخت. پاهای برهنهای با صدایی خشک روی تختههای کف چوبی اتاق کشیده شد و صدای زنگ ناگهان بند آمد. – چراغو روشن کن، بیگر. صدای خوابآلودی زیر لب گفت: »خیله خُب.» سیل نور اتاق را پُر کرد و پسرک ادامه ...
پییر شتابزده سوار مترو شد. همه خشن و عصبی بودند. در حالیکه میان تودهء بهم فشردهء افراد، نزدیک در خروجی ایستاده بود و هوای سنیگینی راکه از دهان آنها خارج میشد استنشاق میکرد، بدون آنکه چیزی ببیند به سقفهای تیره و غرانی مینگریست که دو مردمک نورانی قطار روی آنها میلغزیدند و پیش میرفتند. روح پییر نیز دستخوش همان تیرگیها و روشناییهای ناخوشایند و مرتعش بود. یقهء بارانیش را بالا ادامه ...
مریم پنجساله بود که اولین بار کلمه حرامی را شنید. پنجشنبه روزی بود. حتما همین روز بود. آخر پنجشنبهها جلیل به کلبه میآمد. مریم برای وقتگذرانی تا لحظهء دیدار او از میان علفهایی که در محوطهء باز تا زانویش میرسید موج میزد گذشت، یک صندلی را زیر پا گذاشت و سرویس چایخوری چینی مادرش را پایین آورد. این سرویس چایخوری تنها یادگار ننه، مادر مریم، بود که از مادر خود ادامه ...
آن روزی که گاریبالدو، با تیری که به پیشانیاش خورد (سوراخی به اندازه سر سنجاقی و نه حتی به بزرگی یک دکمه)، در میدانی که مثل آینه برق میزد، جلو کافهء سپلندیدو بر زمین افتاد، خواست پیش از مردن برای آخرین بار آنچه را میخواست فریاد بزند. اما زبانش به فرمانش نبود و نتوانست جز غلغلی که به صدای اجابت مزاج یک اسهالی میمانست، چیزی ادا کند، و آن را ادامه ...
خورشید زمستانی از پشت لایههای ابر، پرتو ضعیف شیری رنگ و بیرمقی بر روی شهر کوچک و تنگ میانداخت. کوچهها با بامهای نبشی، مرطوب و پر از جریان هوا بودند. و گهگاه ننوعی تگرگ نرم میبارید که نه یخ بود و نه برف. مدرسه تعطیل شده بود. از میان حیاط سنگفرش و بیرون در نردهای موج بچههای آزاد شده جریان مییافت، تقسیم میشد و به راست و چپ میرفت. شاگردان ادامه ...
معمولا یک زن میتواند آنچه را که میخواهد از یک مرد بگیرد. بشرط آنکه دارای صورت زیبا و اندام قشنگی باشد. بهمین دلیل تصمیم گرفتهام چهار دستمال در سینه خود جای دهم. آنوقت دارای اندام قشنگی خواهم بود. در حقیقت من دختر بالغی هستم ولی کسی از این موضوع مطلع نیست. بعلاوه اندام و شکل ظاهری من بالغ بودن مرا نشان نمیدهد. ماه نوامبر گذشته چهارده ساله بودم. پدرم یک ادامه ...
وقتی میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازهاش رفتند. مردها از روی تاثر احترامآمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس میکردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانهء او که جز یک نوکر پیر =که معجونی از آشپز و باغبان بود- دستکم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود. این خانه، خانهء چهارگوش بزرگی ادامه ...
روز بعدش هم کسی نمرد. این موضوع که مطلقا با قواعد حیات مغایر است، اوضاع و احوال جامعه را به هم ریخت و در افکار مردم اضطرابی عظیم ایجاد کرد که کا ملا موجه بود، چرا که ما فقط همین یک موضوع را مطرح میکنیم که در کل چهل مجلد تاریخ عمومی جهان هیچ اشارهای یا حتی نمونهای مشابه از این اتفاق موجود نیست که یک روز کامل بگذرد، با ادامه ...
اوایل بهار ۱۷۵۰، در غرب آفریقا، در دهکده جفور که حدود چهار روز با ساحل زامبیا فاصله داشت، در خانواده عمر و بینتا کینته پسری بدنیا آمد که کاملا شبیه مادرش لطیف و زیبا و سیاه بود. قابلهء نیوبوتوی پیر و مادربزرگ یاسیا تا دیدند بچه پسر از از شادی خندیدند. طبق سنت نیاکانشان اگر فرزند اول خانوادهای پسر میشد آنرا نشانهء خیر و برکت خداوند برای آن خانواده و ادامه ...